تبليغاتX
سلام نمسته
با سلام به همه دوستان عزیزم که با نظرات و استقبال گرمشون منو به بیشتر نوشتن تشویق کردند.

واقعا" از همه شما دوستان عزیز بی نهایت ممنونم. اما متاسفانه باید با شما عزیزان برای همیشه خداحافظی کنم. چون از اول مهر دانشگاهها شروع میشه و من چون باید برم تهران؛ دیگه نمی تونم از اونجا وبلاگ رو اداره کنم.

امیدوارم تو این مدتی که همراه بودیم ؛ از مطالب این وبلاگ لذت برده باشید.

اگه فیلم یا معنی لتی رو خواستین می تونین به وبلاگ گروهی ما مراجعه کنید.

برای همه شما عزیزان آرزوی موفقیت دارم.

الوداع.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 3:55  توسط مینا | 

طوفان شدیدی بپا شده که به خاطر این طوفان ؛ نیروهای ارتش نمی تونن برا ریحان و پیدا کنن.

 

بنابراین تا وقتی که این طوفان متوقف شه ؛ جون ریحان در امانه.

 

تابو داره با نیروهاش تلفنی حرف میزنه: 2 هفته ممکنه طول بکشه؛ دو روز ممکنه طول بکشه؛ یعنی چی که میگی نمی دونم چقدر طول می کشه؟ من گزارش لحظه به لحظه هوا رو می خوام. از شما هیچی بر نمیاد؟

 

و با خودش میگه: تا وقتی جنازشو نبینم باور نمی کنم که مرده.

 

ریحان کوچیکه سرشو می ذاره روی سینه ریحان و میگه: ریحان می خواد صدای قلبشو بشنوه ؛

 

همونطور که صدای قلب پدر بزرگ رو می شنوه اما انگار این دل نداره....      زونی دست ریحان کوچولو رو روی قلب ریحان می ذاره و میگه: دل طرف نیست؛ این طرفه

 

به محض اینکه زونی دستشو روی قلب ریحان می ذاره ریحان چشماشو باز می کنه اما با دیدن چهره زونی؛ دوباره از هوش میره.

 

شب که همه خوابیدن ریحان دوباره به هوش میاد و تازه یادش می افته که کجاست. واسه همین سعی می کنه لباساشو بپوشه و فرار کنه اما بازم از حال میره و وقتی به هوش میاد میبینه که دوباره توی رختخوابه و ریحان کوچولو پائین پاش ایستاده و داره نگاش می کنه.

 

ریحان کوچولو می پرسه: شما راهول راوید رو می شناسین؟... راهول راوید بابای ریحانه.

چون بابای ریحان مرده مامان گفته ریحان هر بابایی رو که بخواد می تونه واسه خودش انتخاب کنه. واسه همینم ریحان راهول راوید رو انتخاب کرد. شما هم مثل راهول راویدکریکت بازی می کنین؟ ؟ به شما

 

هم میشه مثل راهول راوید اعتماد کرد؟

 

همین موقع زونی و پدرش میان تو خونه. ریحان کوچولو داد می زنه: ببینین مردی که مرده بود بیدار

 

شد.

 

زونی: ریحان؛ اینطوری حرف نزن.

 

پدر میاد بطرف ریحان و میگه: قبل از اینکه از من تشکر کنی؛ بیا یه چیزی بخور.

 

سر میز غذا ریحان به زونی زل زده. زونی می پرسه: چیز دیگه ای هم می خواین؟ ببخشید من اسم

 

شما رو...

 

پدر: کاپیتان رنجیو ؛ ارتشی. من نمی دونستم این طرفها هم عملیات ارتشی هست. ارتش اومده این طرفا چیکار کنه؟

 

ریحان: می تونن اینجا قایم شن.

 

زونی یه دفعه بر می گرده بطر ریحان میگه : ریحان!

 

ریحان یهو می ترسه. فکر می کنه زونی از روی صداش اونو شناسایی کرده؛ اما یهو ریحان کوچولواز پشت ریحان میاد بیرون و میگه: از مرد مرده بوی بد می اومد من فکر کردم شاید....

 

زونی بلند میشه بره ریحان رو تنبیه کنه . پدرش میگه: این زونی تا وقتی که کور بود خوب راه می

 

رفت؛ از وقتی می بینه همش به در و دیوار می خوره.

 

ریحان: از اینکه جونمو نجات دادین ممنونم.

 

پدر: ما که کاری نکردیم. قسمتت خوب بود که نجات پیدا کردی.

 

ریحان: تو این خونه فقط شما 3 تا زندگی می کنین؟

 

پدر: ها! دو سال پیش مادر زونی؛ یعنی نفیسه من فوت کرد و منو تنها گذاشت. بل از اونم توی یک

 

عملیات تروری توی دهلی ؛ زونی شوهرشو از دست داد. بعد از اون حادثه غمگین؛ زونی خودو مقصر

 

می دونه.

 

ریحان مطمئن میشه که زونی ازدواج نکرده و ریحان کوچولو پسر خودشه. با حالت معذبی میگه: این

 

طوفان کی می ایسته؟ رفتن من ضروریه.

 

پدر: گفتنش مشکله. شاید فردا؛ شاید یک هفته. تا وقتی این طوفان متوقف نشه؛ رفتن از اینجا نا

 

ممکنه. تا اون موقع تو اینجا استراحت کن. تو مهمان ما هستی.

 

اما با این وجود ریحان تصمیم به رفتن می گیره. اما طوفان بقدری شدیده که اون حتی پاشو نمی تونه

 

از خونه بذاره بیرون.

 

بر می گرده تو خونه که میبینه ریحان کوچولو داره با مادرش حرف می زنه؛ زونی داره شعر ملی شون

 

رو به ریحان یاد میده . ریحان میگه : شما همیشه دارین یه چیزی رو یاد می دین. خیلی خسته

 

کنندست.تا حالا برام قصه گفتین؟ شما مامان خوبی نیستین ؛ شما برای ریحان هیچ وقت قصه نمی گین.

 

زونی: من قصه بلد نیستم

 

ریحان: مامان بد

 

زونی: من نه شما! شما پسر بدی هستین؛ برین من با شما صحبت نمی کنم.

 

ریحان میره کنار مامانش میشینه و میگه: اونقدر که ریحان شما رو دوست داره؛ شما اونقدر ریحان رو دوست ندارین. ولی مامان من این شعر چن گن منا رو از قبل بلدم.

 

زونی: پس بخون ببینم!

 

ریحان کوچولو همون طور که می خونه میره و کنار ریحان می شینه و میگه: شما چن گن منا رو

 

بلدین؟

 

ریحان: نه

 

ریحان کوچولو به مامانش میگه: دیدین؛ مرد مرده هم چن گن منا رو بلد نیست.

 

بعد رو به ریحان میگه: به مامان بگین به ریحان یاد نده. ریحان گوشی تلفن رو بر میداره که ریحان کوچیکه دوباره میگه : به تلفن نه. به مامان بگین به ریحان یاد نده.

 

ریحان سعی می کنه از بچه فرار کنه. زونی میگه: کدوم سربازی هست که چن گن منا رو بلد نباشه؟چرا به بچه دروغ میگین؟

 

ریحان عصبانی میشه و داد می زنه: من نیومدم اینجا به این چن گن من یاد بدم و نه اومدم که با این بازی کنم. برام مهم نیست که بهش دروغ گفتم. من یک سربازی هستم که تو ماموریتم؛ بابای این که نیستم.

 

زونی عصبانی میشه و داد می زنه: ریحان! فورا" بیا اینجا....

 

و با ریحان کوچولو میرن طبقه بالا. ریحان عصبیه؛ عذاب وجدان داره؛ چیزی رو که سالها پیش ازش

 

فرار کرده بود باز اومده جلوی چشمش.

 

شب سر میز شام ؛ پدر داره به ریحان کوچولو میگه که باید سبزی بخوره تا قوی بشه که همین لحظه

 

ریحان وارد میشه. پدر میگه: کاپیتان رنجییییییو ؛ بفرمائین؛ یه کم از زندگیتون برای ما تعریف کنین.

 

ریحان: من گرسنه نیستم؛ میرم بخوابم.

 

زونی با ناراحتی میگه: رختخواب شما رو  توی اتاق بالایی سمت چپ گذاشتم.

 

پدر که برخورد سرد زونی با ریحان رو می بینه؛ به ریحان کوچولو اشاره می کنه که قضیه چیه و اون

 

میگه: مرد مرده ؛ مادر رو گریه انداخت

 

ریحان که اینو می شنوه یهو جا می خوره.

 

زونی: ریحان؛ غذاتونو بخورین

 

.....

ریحان کوچولو یه لیوان می بره اتاق ریحان. ریحان با حالتی خشن می پرسه: این چیه؟

 

ریحان کوچولو: مامان فرستاده؛ تا شما زودتر خوب بشین و زودتر از اینجا برین

 

ریحان: خب چی هست؟

 

ریحان کوچولو: زهر؛...شیر هلدی دار؛ سعی نکنی بریزیش تو گلدون؛ بوی بد میده؛ مامان می فهمه.

 

بیرون هم نریز؛ برفها زرد میشه ؛ گیر میفتی و ضمنا" اگه راه دیگه ای پیدا کردی به ریحان هم بگو تا

 

دفعه بعد ریحان همون کارو بکنه. اوکی؟ شب بخیر.

 

ریحان یه ذره می خوره و میگهآ ااااااااااااااه ؛ واقعا" زهره

 

.........................

 

ساعت دو و نیم شبه و زونی نشسته که می بینه ریحان از بالای پله ها میاد پائین. ریحان یو چشمش

 

میفته به شالی که زونی واسش بافته بود و یادش میاد که یه روزی می گفت: کاش من اون نخ بودم و

 

به انگشتاش می پیچیدم.

 

ریحان می خواد باند دستش رو عوض کنه که زونی میاد کمکش.

........................

 

برف شدیدی میاد. یه تیکه از دیوار چوبی خونه خراب شده و برف میاد داخل. زونی سعی می کنه که

 

درستش کنه که ریحان میاد کمکش و میگه: متاسفم. من دیشب زیادی بی ادب شده بودم. در اصل من

 

زیاد با بچه ها رابطه خوبی ندارم. من با کلمات نمی تونم کنک کنم اما با چکش می تونم.بدین به من

 

زونی می خواد چکش رو نده اما ریحان ازش می گیره.

 

زونی: واقعیتش اینه که ریحان بابا نداره. واسه همین اون گاهگاهی....اون دیگه شما رو اذیت نخواهد

کرد.

 

ریحان: اشکالی نداره. اون بچه خیلی دوست داشتنیه.  شما منوبخاطر دیروز بخشیدین؟

 

زونی با سر اشاره مثبت می کنه. ریحان میگه: موضوع اینه که من اینقدر همیشه تنها هستم که نمی

 

دونم با مردم چطوری باید برخورد کنم.یه روز رفتم خونه دوستم و از زنش پرسیدم که از اینکه زن

 

دومه چه احساسی داره؟ بعدا" فهمیدم که اون زن اول دوستم بوده و از وجود زن دوم بی خبر بوده.

 

خلاصه ریحان کم کم با زونی و ریحان کوچولو دوست میشه و براشون خاطره تعریف می کنه.

 

ریحان: .اسه همین تصمیم گرفتم من بعد فقط سوالات امن بپرسم. یه روز از یکی پرسیدم: اوضاع درس

 

و مشق بچه تون چطوره؟ با خودم گفتم که سوال امنیه دیگه! اما نبود؛ آخه همون روز بچه اش رو از

 

مدرسه بیرون کرده بودن....

 

ریحان کوچولو که کلی از خاطرات ریحان خوشش اومده میره جلو و به ریحان میگه: چشاتونو ببندین

 

و وقتی ریحان چشاشو می بنده؛ ریحان کوچولو اونو می بوسه.

 

زونی داره ریحان کوچولو رو حموم می کنه ولی اون بد قلقی می کنه. زونی میگه: باید بذاری بشورمت

 

وگرنه روی موهات کرمهای به این بزرگی میاد

 

ریحان میاد تو حموم و میگه: می تونم کمک کنم؟

 

زونی: سعی تون رو بکنین

 

ریحان: من با شما نه ؛ با ایشون حرف می زنم. ( با اشاره به ریحان کوچولو)

 

ریحان کوچولو خوشحال شده و داد می زنه که مرد مرده طرف اونه

 

ریحان می شینه کنار وان  و در حالیکه دستشو گرفته طرف زونی تا توش شامپو بریزه میگه: این

 

اینقدر بچه خوبیه و شما الکی اذیتش می کنین.

 

و شامپو رو می زنه به سر ریحان کوچولو و اونم با خوشحالی هی داد می زنه: مرد مرده جر زنه؛ مرد

 

مرده جر زنه...

 

زونی به ریحان میگه: شما درست می گفتین؛ هر کاری رو به تنهایی نمیشه انجام داد

.....

شب شده و زونی داره رختخواب ها رو مرتب می کنه. ریحان کوچولو میگه: مرد مرده خیلی با نمکه

 

زونی: پسرم نگو مرد مرده

 

ریحان کوچولو: ریحان از مرد مرده خوشش میاد

 

طبقه پائین ریحان داره سعی می کنه لباسشو در بیاره اما چون یه دستش زخمیه؛ نمی تونه. زونی:

 

می تونم کمکتون کنم؟

 

ریحان: نه من خوبم

 

زونی مره پیشش و میگه: هر کاری رو نمیشه تنهایی انجام داد.

 

ریحان می خنده و زونی کمکش می کنه. زونی: شما امروز قصه های خیلی قشنگی گفتین.

 

زونی: شما چرا قصه گفتن رو ترک کردین؟ با آقای زلفی (پدر زونی) خیلی صحبت کردم.

 

زونی: قبلا" نمی دیدم. حالا اینقدر چیزا دیدم که قصه ها رو باور ندارم...خونوادتون حتما" نگرانن

 

که این همه روز از شما خبری ندارن.

 

ریحان: من پدر و مادرم رو هیچ وقت ندیدم؛ وقتی 3 سالم بود اونا مردن.

 

زونی: متاسفم که شما اینقدر تنها هستین

 

ریحان : نه نیستم. شما چرا اینطور فکر می کنین؟

 

زونی: خنده شما تا چشماتون نمی رسه.

 

ریحان: زندگی یه سرباز همین طوریه

 

زونی: غیر از یک سرباز؛ یه نفر دیگه هم در وجود شما پنهان شده.

 

ریحان: شاید؛ ولی من هیچ وقت اونو درست درک نکردم؛ گاهی وقتا واسه اینکه آدم خودشو پیدا کنه

 

باید خودشو از چشم یه نفر دیگه ببینه. و من... هیچ وقت نتونستم مال کسی باشم

 

زونی: چرا؟ به کسی نتونستین اعتماد کنین؟

 

ریحان: به خودم اعتماد ندارم؛ بعدشم هر دعه یک عملیات جدید؛ یک جای جدید؛ من نمی تونم زیاد یه

 

جا بمونم.

 

زونی: گاهی احساس می کنم که شما رو می شناسم...

 

...............................

 

شبه و پدر داره مشروب می خوره. زونی میگه: چند بار بهتون گفتم که جلوی عکس مامان مشروب

 

نخورین؟   پدر: ای ظالم بذار توی مسجد هم شراب بخورم یا اینکه جایی رو نشونم بده که خدا اونجا

 

نباشه.... زونی پدرش رو که خیلی مشروب خورده می بره تا بخوابه. ریحان تنا میشه و شروع می کنه

 

به آواز خوندن برای خودش که یه جای شعر گیر می کنه و شعر رو یادش نمیاد که یهو صدای زونی

 

رو از پشت سر می شنوه که شعر رو واسه ریحان کامل می کنه و خلاصه مشاعره شروع میشه و هر

 

کدوم باید شعری بخونه که با آخرین حرف شعر نفر قبلی شروع بشه و کم کم شروع می کنن به رقص.

 

و در حال رقص ریحان این شعر رو می خونه: زمانه چه ستم زیبایی کرد...نه تو دیگه تو بودی و نه

 

من دیگه من بودم....دلم طوری بی قرار بود  که انگار ما هیچ وقت از هم جدا نبودیم ...تو هم گم شدی

 

من هم گم شدم..

 

زونی احساس عجیبی بهش دست میده و از ریحان جدا میشه. ریحان میاد پیشش و اونو تو بغل می

 

گیره و میگه : حالا می ترسی

 

زونی سریع از اون جدا میشه و با ترس  میگه: تو کی هستی؟ تو اینا رو از کجا می دونی؟ تو نمی

 

تونی این چیزا رو بدونی.توی صدای تو من اونو می شنوم؛ توی نفسهای تو احساس اونه؛

 

زونی سریعا" داره میره که ریحان صداش می زنه: زونی! خودمم...ریحان..ریحان تو

 

 

بخاطر کاری که با تو کردم هیچ وقت نتونستم خودمو ببخشم. من به خودم قول داده بودم که از تو دور

 

بشم. نمی خواستم بیشتر از این اذیتت کنم. شاید انصاف خدا این بوده که من دم در خونه تو بمیرم. اما

 

تو منو زنده نکه داشتی. و حالا من می خوام زنده بمونم زونی. می وام زنده بمونم. بخاطر تو. بخاطر

 

بچه مون.

 

همین موقع پدر سر می رسه و میگه: ریحان! تو ریحان هستی؟

 

ریحان: اسم اصلی من ریحان قادریه.

 

پدر: کشمیری هستی

 

ریحان: بله

 

پدر : ادامه بده

ریحان: وقتی با زونی آشنا شدم تو یه ماموریت بودم

 

پدر: اوه! واسه همین تو عاشق دختر من شدی. بهش قول ازدواج دادی. همه اینا جزو ماموریتت بود؟

 

ریحان: اون ضعف من بود؛ من نه اجازه عاشق شدن داشتم و نه حقش رو. بخاطر عشق خود خواهانه

 

ام هم متاسفم هم شرمنده.

 

پدر: و حالا دوباره اومدی همون ضعف و همون اشتباه رو تکرار کنی؟

 

ریحان: ماموریت من هنوز تموم نشده. بعد از این طوفان ماموریت من تموم میشه. و بعد از اون من

 

برای همیشه پیش زونی می مونم.

 

پدر: ماموریت ماموریت ؛ این چه جور ماموریتیه که بخاطرش نه تنها با زندگی خودت؛ بلکه با زندگی

 

همه ما بازی می کنی .

 

ریحان: نمی تونم بگم

 

پدر: چی؟

 

ریحان: می دونم که سکوت من به ضرر منه اما نمی خوام دروغ بگم و راستشم نمی تونم بگم. در دفاع

 

از خودم فقط مین قدر می تونم بگم که عشق من واقعیه.... من تو رو خیلی اذیت کردم و حالا خودم

 

اومدم که رو زخمت مرحم بذارم. می دونم که حتی لایق بخشش تو نیستم اما بازم روبروت ایستادم؛ با

 

این دعا که تو منو ببخشی.

 

پدر: من نفیسه ام رو به هیچ دلیلی ول نمی کردم. خدا اومد وسط ؛ وگرنه من امروزم با اون بودم. هیچ

 

دلیلی نیست که به این اعتماد کنی و هیچ دلیلی هم نیست که بهش اعتماد نکنی. اون دفه هم خودت

 

تصمیم گرفتی. امروز هم خودت بگیر.

 

پدر میره. ریحان میاد نزدیک زونی و می خواد دستشو بگیره که زونی اجازه نمی ده.

 

زونی: 7 سال. 7 سال افسوس خوردم که من باعث مرگ تو شدم. هر روز دیوونه می شدم و خودمو

 

سرزنش می کردم که چرا من تو رو فرستادم اونجا. تو می دونی زندگی با این عذاب چطوریه؟

 

بعد یه سری کاغذ رو از کشوی میز میریزه بیرون و میگه: وقتی تو توی ماموریتت یه سراز خوب

 

بودی؛ من زندگیمو با اینا می گذروندم. از توی  چهره های متفاوت سعی کردم چهره تو رو بسازم. تا

 

بتونم عکستو بکشم و روبروش گریه کنم. به پسرم نشون بدم و بگم بابات این جوری بود.و حالا تو

 

میگی که اون همه اشک اون همه درد ؛ همش بیخودی بود؟ نه ... چرا برای درد کشیدن دوباره تو رو

 

مال خودم کنم ریحان؟فقط یک دلیل بگو ریحان که من چرا قبول نکنم که تو هنوزم مردی؟ فقط یک دلیل

 

ریحان..

 

ریحان: من چیزی نمی تونم بگم که درست بنظر بیاد؛ هر دلیل من اشتباست. هر دلیلم اشتباست.

 

زونی عکسایی رو که درست کرده بود پاره می کنه و می ندازه تو آتیش و گریان از اونجا میره.

 

صبح که میشه ریحان بدون اینکه به کی خبر بده از اونجا داره میره که صدای پسرش رو می شنوه:

 

شما چرا دارین میرین؟

 

ریحان: چون من نمی تونم مثل راهول راواد کریکت بازی کنم.

 

ریحان کوچولو: اشکال نداره.ریحان بهتون یاد میده.

 

ریحان: من دیپندبل هم نیستم. نمیشه به من اعتماد کرد.

 

ریحان کوچولو: نه! شما برای دیپندبل هستی؛ ببین ریحان یاد گرفته بگه دیپندبل. ریحان هرگز شما رو

 

اذیت نمی کنه. ریحان دیگه به شما نمیگه مرد مرده.ریحان خودش حموم می کنه و ریحان به شما شیر

 

هلدی هم نیده بخورین. ولی لطفا" نرین.

 

ریحان بچشو بغل می کنه و بعد سریع پا میشه که بره که ریحان کوچولو میگه: اونقدر که ریحان شما

 

رو دوست داره شما ریحان رو دوست ندارین.

 

زونی صبحونه رو درست می کنه ؛ خیلی عصبانیه. ظرف نیمرو رو می کوبونه روی میز و به ریحان

 

کوچولو میگه: درست بشین؛ غذاتو بخور

 

پدر: چرا عقدت رو سر این خالی می کنی؟ کسی که باید سرش خالی می کردی ؛ بدون اینکه چیزی بگه

 

رفت.

 

زونی: حتما" تو اتاقشه؛ برو بگو صبحونش آمادست. من نمی تونم تمتم روز رو بخاطر اون تو

 

آشپزخونه بمونم.

 

ریحان کوچولو: اون رفت. اون با ریحان خداحافظی کرد؛ اما با شما خدافظی نکرد

 

زونی: نه... اون نمی تونه بره....اون نمی تونه بره

 

زونی میدوه از خونه بیرون و فریاد می زنه: ریحان.............ریحان

 

وقتی بهش می رسه یکی محکم می خوابونه زیر گوشش و میگه: چطور جرات کردی دوباره منو ول

 

کنی؟

 

زندگی تو حالا مال منه فهمیدی؟ مال من. تو نمی تونی بازم منو ول کنی بری؛ تو نمی تونی

 

 ول کنی بری. هرگز نمی تونی.....

 

پدر؛ ریحان و زونی رو به عقد هم در میاره و بعدش (قشنگ ترین آهنگ هندی که من تا به

 

حال شنیدم).

 

تابو و راور دنبال ریحان می گردند اما بخاطر طوفان ؛ کاری از پیش نمی برن و تصمیم می

 

گیرند از طریق رسانه ها از مردم برای پیدا کردن ریحان کمک بگیرند.

 

اخبار: در منطقه شرینگر پلیس بدنبال یک تروریست خطرناک می گرده که شدیدا" زخمیه و

 

لباس ارتشی هندی بر تن داره و یک بمب الکترونیک داره. اگه کسی خبری از اون داره بلا

 

فاصله با این شماره ها با ما تماس بگیره یا به اداره پلیس نزدیکشان اطلاع بده.

 

ریحان یه لحظه می ترسه اما وقتی می بینه که پدر کانال تلوزیون رو عوض می کنه ؛ خیالش

 

راحت میشه.

 

زونی: ریحان بیا شیرت رو بخور

 

ریحان کوچولو: اونقدر که ریحان شما رو دوست داره شما ریحان رو دوست ندارین

 

زونی: نه خیر؛ من ریحان رو بیشتر دوست دارم. شما باید این شیر رو بخورین

 

ریحان: این ریحان رو چطور؟

 

یهو صدای در میاد.

 

کرن دوست پدر زونی پشت دره. پدر: کرن تو؟ اونم این وقت؟

 

کرن: من با جونم بازی کردم و بخاطر یه کار ضروری اومدم اینجا

 

کرن میاد تو خونه و با ریحان آشنا میشه و بهش میگه: ریحان؛ اگه بخوای می تونی بیایی

 

خونه من و با رادیو صحبت کنی.

 

ریحان: شما ایستگاه رادیویی دارین؟

.

.

کرن: الان که هوا خرابه. وقتی بهتر شد بیا تو رادیو در مورد خودت صحبت کن

 

پدر: لازم نکرده. بعد از هفت سال برگشته ؛ باز بره 7 سال طول می کشه تا برگرده

 

کرن: ریحان می خوای من در مورد اینکه تو اینجایی اطلاع بدم؟

 

ریحان که ماتش برده میگه: نه؛ خودم باید این کار رو بکنم.

 

کرن به پدر میگه: بذار بیاد یه گزارش کوچیک بده بعد که برگشت؛ برای همیشه اینجا

 

اسیرش کن باشه؟

 

صبح سر میز صبحونه ریحان به زونی میگه: آقای زلفی کجاست؟ می خواد منو ببره

 

خونه آقای کرن؛ برای گزارش رادیویی.

 

زونی: رفتنت ضروریه؟

 

ریحان: زود برمیگردم

 

زونی: حاضر شدن بابا طول می کشه.الان میاد. بابا...

 

پدر میره تو اتاق ریحان تا با هم برن رادیو. اما ریحان تو اتاقش نیست. پدر می خواد از اتاق

 

بیاد بیرون که چشمش به همون بمبی می افته که دیشب توی تلوزیون دیده بود ؛ که داخل جیب

 

ریحان هستش..........

 

زونی: یک شاهزاده بود و یک پرنسس که کور بود

 

ریحان کوچولو: مامان ؛ شما دارین قصه میگین؟

 

زونی: یه روز اون پرنسس با مردی ملاقات کرد که تو شهر های متفاوت و تو عمارت

 

 های مختلف گردش می کرد. ولی اون پرنسس توی وجود اون مرد معمولی یک شاهزاده دید.

 

ریحان کوچولو: اسم اون شاهزاده چی بود؟

 

زونی: ریحان

 

زونی: شاهزاده پرنسس رو از یک غول خطرناک و خونخوار نجات داد؛ اون غول یک چهره

 

بزرگ قرمز داشت؛ و وقتی دهنشو باز می کرد گلوله های آتیش ازش بیرون می اومد.

 

ریحان کوچولو: اسم اون غول چی بود؟

 

زونی: اسمش؟

 

ریحان: پدربزرگ

 

همین موقع پدر میاد و میگه: حرکت کن ریحان. باید بریم خونه ریحان گزارش تو رو

 

بدیم.

 

موقع رفتن ریحان کوچولو می دوه بطرف پدر و میگه: ریحان پدر بزرگ رو خیلی دوست داره

 

موقع رفتن؛ توی ماشین ریحان به پدر میگه: من می خوام برم از این ماموریت استعفا بدم

 

پدر: تو توی این ماموریت باشی یا نباشی آر کی اف و آر اف به ترورهای خودشون ادامه میدن

 

ریحان: موضوع همینه؛ اونا تروریست نیستن؛ برای آزادی می جنگند

 

پدر: و اون کشور آزادشون رو کی می خواد اداره کنه؟ آر کی اف؟

 

ریحان: هر حزبی که مردم کشمیر انتخاب کنن اداره می کنه

 

پدر: بنظر می رسه که تو با آر کی اف مخالف نیستی؛ بلکه همراه اونایی

 

وقتی از ماشین پیاده میشن پدر روی ریحان اسلحه می کشه و میگه: وطن فروشی مثل تو رو

 

با اینکه شوهر دخترم هستی با خوشحالی می کشم؛ اون روز که تلوزیون دیدم شک کردم ؛ ولی

 

امروز اون شک به یقین تبدیل شد وقتی که از توی کتت این تریگر رو بیرون آوردم ریحان؛

 

دیگه هیچ کاری نمی تونی بکنی؛ من می خوام تو رو به ارتش تحویل بدم. کرن....کرن بیا بیرون

 

ریحان می پره و دست پدر رو از پشت می گیره و میگه: تو رو خدا این تریگر رو به من بدین؛

 

تا چند روز دیگه این ماموریت تموم میشه ومن برای میشه پیش زونی و ریحان می مونم.

 

پدر: حتی اگه اون دو تا بمیرن بازم اینو بهت نمیدم.

 

درگیری پدر و ریحان دید میشه و پدر از پرتگاه به پائین پرت میشه.

 

ریحان از ایستگاه رادیو با رئیسش تماس میگیره . رئیسش میگه: خدا رو شکر که تو

 

صحیح و سالمی.  امانتی توئه؟

 

ریحان: بله؛ امانت شما  پیش منه

 

رئیس: چی شده؟

 

ریحان: هیچی ؛ فقط یه خورده خسته شدم همین؛ فقط می خوام زودتر تموم شه؛ می دونم

 

باید چکار کنم. امانت رو بهتون می رسونم.من محل قرار رو بهتون میگم:....

 

صدای ریحان ردیابی میشه.

 

تابو: این خودشه. فکر کنم هنوز نتونسته خودشو به افرادشون برسونه

 

رئیس: طوفان متوقف شده ؛ تا فردا هوا صاف میشه. ما فردا هم رو می بینیم.خداحافظ

 

ریحان می خود بره که می بینه کرن صداشو شنیده.....و کرن رو هم می کشه.

 

سرباز: ببخشید خانم؛ اون در مورد مکانش رمزی حرف زده و پیدا کردن رمز یه کم طول

 

میکشه

 

تابو: لعنتی

 

راور: راوی رمز رو پیدا کن و جستجو رو ادامه بدین و اون فرکانس رادیویی که از اونجا

 

صحبت کرد رو ردیابی کنین ؛ فقط تا فردا وقت داریم و ببینید که تصویر کاپیتان رنجیت تقلبی

 

آمادست یا نه؟

 

زونی رفته از چشمه آب بیاره که جنازه پردشو زیر یخها می بینه....

 

شب شده. ریحان نیومده خونه. زونی هنوز شوکه ست. ریحان کوچولو میاد و می پرسه: مامان

 

چی شده؟

 

زونی اشکاشو پاک می کنه و میگه: چیزی نیست بچه. شما برو بالا یه کم تلوزیون ببین

 

ریحان میاد خونه. زونی می دوه طرفش و میگه: ریحان...ریحان بابا

 

ریحان که کر می کنه زونی از ماجرا خبر نداره میگه: من همین الان  رسوندمش خونه آقای

 

کرن. الان دوتایی نشستن دارن مشروب می خورن.اون گفت که امشب اونجا می مونه.

 

زومی به ریحان شک می کنه ویه دفعه توجهش به حرفای تلوزیون جلب میشه : این

 

تروریست شدیدا" مجروحه و لباس ارتشی داره. اون 8 روز پیش در اون مکان گم شده؛

 

تصویر چهره اون همین الان بدست ما رسیده؛اگه شما اونو دیدین سعی نکنید خودتون اونو

 

بگیرین ؛ اون خیلی خطرناکه؛ فورا" به اداره پلیس نزدیک خونتون اطلاع بدین یا به این

 

شماره تماس بگیرین...

 

زونی میره لباسای ریحان رو می گرده و اون بمب رو پیدا می کنه و بعد سریع بچه رو می ذاره

 

تو ماشین و فرار می کنه. اون میره خونه کرن که اونجا با دیدن خون می فهمه که ریحان

 

کرن رو هم کشته. زونی تمام درها رو قفل می کنه و میره سراغ رادیو : الو الو کسی صدای

 

منو می شنوه؟

 

سرباز: خانم ؛ یه نفر داره از همون رادیو پیغام می فرسته

 

زونی: کسی صدای منو می شنوه؟

 

تابو: ها ما صداتون رو می شنویم؛ من از مرکز مبارزه با تروریسم.... صحبت می کنم. شما

 

کی هستید؟

 

زونی: من زونی علی بیگ هستم؛ شوهر من؛ من فکر می کردم اون مرده اما 9 روز پیش

 

اون برگشت. شاید همون کسی که شما دنبالش می گردین باشه. شاید پدرم و عمو کرن رو هم

 

اون کشته شایدم نه. من نمی دونم. من هیچی نمی دونم. فقط به ما کمک کنین لطفا". من کاملا"

 

تنهام. پسرم اینجاست

 

تابو: زونی؛ زونی نترس؛ با دقت به حرفم گوش کن؛ آیا پیش شوهرت یه جسم الکترونیکی هست؟

 

زونی: ها... من تو تلوزیون دیدم..و الان دست منه

 

تابو: خودشه؛ ما دنبال شوهر تو می گردیم؛ این همون تروریسته؛ حرفمو با دقت گوش کن زونی. من الان مهمترین حرف زندگیتو بهت می زنم. اگه اون موفق به این ترگر رو به رفقاش

برسونه؛ اونا بوسیله این تریگر یک بمب خطرناک رو تو کشور ما منفجر می کنن.جان هزاران هندوستانی از دست میره که ممکنه یکی از اونا دختر من باشه یا پسر تو. همه چیز تباه میشه و الان فقط تویی که می تونی جلوی این تباهی رو بگیری زونی. فقط تو

 

زونی: ولی اون شوهر منه

 

تابو: بهم بگو که کمکم می کنی زونی. بگو که هر طور شده جلوی اونو می گیری. بگو زونی

 

زونی: بله...بله

 

تابو: ما از روی فرکانس رادیو جای شما رو پیدا کردیم. ما می دونیم تو کجایی و ما تا فردا صبح می رسیم اونجا.

 

ریحان میرسه خونه کرن و زونی رو صدا میزنه. زونی قفل در رو باز می کنه.

 

ریحان: از کی فرار می کنی؟ از من؟ از ریحان خودت؟

زونی: من فقط یک ریحان دارم و اون پسرمه

 

ریحان کوچولو: بابا چی شده؟

 

ریحان: هیچی پسرم. همه چیز خوبه. تو بخواب

 

ریحان پیشونی پسرشو می بوسه. زونی: این کارا چه فایده ای داره؟ تو اینو هم می کشی.

 

ریحان: قبل از اون من خودم می میرم.

 

زونی: بابا رو که خیلی راحت کشتی

 

ریحان: من پدر رو نکشتم. اون یک حادثه بود.

 

زونی: عمو کرن چی؟

 

زونی: اون تریگر رو بده ب من زونی

 

زونی: نه

 

ریحان: زونی! اون تریگر رو بده به من

 

زونی: چی کار می خوای بکنی؟ منم می کشی؟ بکش. من یک بار دیگه هم بدست تو کشته شدم؛

 

حالا این بارم روش

 

ریحان: زونی.. زونی تمام دروغهای من ؛ اون همه دردی که من بهت دادم...با وجود همه اونا بازم باور داری که دوست دارم؟ پس قسم به همون عشق؛ تو اید این حرف منو هم قبول کنی.

اگه امروز اون تریگر رو بهشون ندم؛ اونا جلوی چشم ما ریحان ما رو با عذاب می کشن؛

بعدش جلوی چشم من تو رو و بعد منو هم می کشه . و کسی که این کارا رو می کنه غریبه نیست. پدربزرگ خود منه. با دستای خودش خانواده خودشو می کشه. من به فکر خودم نیستم زونی؛ اما من نمی تونم جون تو و ریحان رو به خطر بندازم.

 

بعد تریگر رو از زونی می گیره و میگه: این تنها راهیه که برای همیشه آینده همه ما تضمین میشه

زونی: و آینده اون هزاران نفری که با این بمب کشته میشن چی؟

 

ریحان: از هیچ بمبی استفاده نمیشه. این فقط یک تهدیده که دولت هند و پاکستان رو مجبور کنه

 

زونی: بعد از این همه دروغ؛ چطور این حرفتو باور کنم ریحان؟

 

از بیرون یه صدا میاد. ریحان: پدر بزرگه

 

زونی: یا ارتش هندوستانی؛ که من خبرشون کردم

 

ریحان از پنجره نگاه می کنه و میگه: پدربزرگه

 

اما وقتی برمیگرده زونی رو می بینه که با تفنگ جلوش ایستاده

 

زونی: تو نمی تونی بری

 

ریحان میاد طرفش؛ لوله اسلحه رو میده پائین و میگه: مواظب ریحان باش؛ من فردا بر میگردم پیشتون

 

ریحان از خونه میاد بیرون و زونی می دوه دنبالش و صداش می زنه. اما ریحان نمی ایسته. زونی ریحان رو نشونه می گیره. یه تیر اخطار کنار پای ریحان می زنه اما ریحان نمی ایسته.

 

واسه همین یه تیر به پاش میزنه؛ شاید متوقف شه ؛ اما ریحان عصبانی میشه و روی زونی اسلحه می کشه

 

 اما یادآوری لحظاتی که با زونی داشته باعث میشه شلیک نکنه

و دوباره بلند میشه و با همون پای مجروح حرکت می کنه.

 

زونی: ریحان وایسا؛ ریحان خواهش می کنم وایسا؛..

 

زونی تمام لحظاتی رو که با ریحان داشته بیاد میاره

 

 

و در حالیکه چشماشو می بنده میگه: دوست دارم ریحان

 بعد چشاشو باز میکنه و دوباره میگه: دوست دارم

 

و شلیک می کنه....

 

پدربزرگ ریحان از تو هلی کوپتر می خواد به زونی شلیک کنه که تابو و راور با هلی کوپتر

 

میرسندو اونا رو می زنن.

 

زونی می دوه بطرف ریحان و ریحان رو بغل می کنه و میگه: چرا ریحان؟ چرا؟

 

ریحان: اونقدر که ریحان تو رو دوست داره؛ تو ریحان رو دوست نداری

 

زونی: این حرفو نزن

 

ریحان: دیگه نمی ترسم

 

و ..............

 

.

.

.

زونی: بین درست و اشتباه ؛ انتخاب کردن خیلی راحته. اما بین دوتا کار درست ؛ انتخاب بهتری و بین دو تا اشتباه ؛ انتخاب راه مناسب تر مسیر زندگی ما رو تعیین می کنه.

 

اینا رو زونی داره کنار قبر ریحان؛ برای پسرش میگه. ریحان کوچولو قبر رو می بوسه و میگه: ریحان شما رو خیلی دوست داره

 

زونی: و زونی ریحان رو خیلی دوست داره

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 3:17  توسط مینا | 
 

Bottom of Form

سلام دوستان. خوبین؟ خوشین؟ از اینکه به من سر می زنید واقعا" ممنونم. امیدوارم تا خالا از این وب خوشتون اومده باشه. خب میریم سراغ یه قسمت کوچولوی دیگه از فنا:

 

پدر: دیروز ما امروز ما رو رقم میزنه. تصمیمی که امروز بگیریم؛ تکلیف آیندمون رو مشخص

 

می کنه. انتخاب بین درست و اشتباه کار آسونیه. اما انتخاب تصمیم درست تر بین دو تا درست و

 

انتخاب تصمیم مناسب تر بین دو تصمیم اشتباه ؛ آینده ما رو تعیین می کنه. حالا تو می خوای

 

چه تصمیمی بگیری زومی؟

 

اینا حرفائیه که پدر زومی داره بهش میگه تا زومی بتونه راحت تر واسه آیندش تصمیم بگیره.

 

زومی نابیناست و قراره واسه اجرای یه برنامه با دوستاش برن دهلی .

 

اما مادر به زومی میگه که فقط به حرف دلش گوش بده و نه به فلسفه پدرش.

 

زومی : مادر پدر من نمی تونم تصمیم بگیرم. هر چی شما بگین همونو انجام میدم.

 

زومی از جاش بلند میشه و میره و پدر از این حرف زومی نتیجه می گیره که : پس زومی نمیر

 

اما مادر با رفتن زومی به دهلی موافقه و به پدر میگه: من شاهزاده خودمو پیدا کردم. اما معلوم

 

نیست که زومی کی شاهزادش رو پیدا کنه و کی توپ فوتبال به جای اینکه بره تو گل؛ می خوره

 

تو سر اون

 

پدر: متاسفی؟

 

مادر: افسوس؟ من هر روز خدا رو شکر می کنم که توپ تو راست اومد خورد تو سر من

 

پدر : اون بدترین شوت من بود

 

مادر: متاسفی؟

 

پدر : افسوس؟ بخاطر همون بود که من یه هفته تو بیمارستان ازت مواظبت کردم

 

مادر میگه ؛ ما تا کی باید از این موضوع بترسیم که شاید توی زندگی اون هیچوقت کسی

 

نیاد؟ شاید اون هیچوقت ازدواج نکنه. بالاخره یه روز ما از این دنیا میریم. اون وقت کی مواظب

 

زومی ما هست؟ اون وقت خودش باید رو پای خودش بایسته. ما باید بهش فرصت بدیم تا

 

خودش برای زندگیش تصمیم بگیره. ما باید تکیه گاهش باشیم نه نقطه ضعفش........

 

و بالاخره تصمیم این میشه که زومی به این سفر بره . زومی و دوستاش قراره 24 ژانویه در مراسمی

 

با حضور نخست وزیر برنامه اجرا کنن .

 

مادر و پدر دارن از زومی خداحافظی می کنن. پدر که از رفتن زومی خیلی ناراحته زودتر از مادر

 

با زومی خدافظی می کنه و از قطار پیاده میشه. زومی که پدرشو خوب می شناسه میگه : بابا وقتی

 

ناراحته نه تنها صداش ؛ بلکه رفتارش هم عوض میشه.

 

مادر : آره و تازه روبروی این همه دختر اشک هم نمی تونه بریزه. ولی من اصلا" از این موضوع

 

ناراحت نیستم. دخترم من می دونستم که بالاخره تو یه روزی باید این قدم رو برداری. ولی نمی دونم

 

چرا می ترسم.

 

زومی : ترس چرا؟ مگه قراره منو بدین به یه شاهزاده؟

 

مادر: کاش اینطور باشه. اون تا تو رو ببینه جلوت خم میشه.

 

زومی: مگه  باربره؟ وسایلم رو می خواد بیاره؟

 

مادر : باربر نیست. وسایلتو نه بلکه دلتو می بره. شاید شاعری هم بکنه :" کبهی کبهی مری دل مه

 

 خیال آتاهه  (گاهگاهی این احساس رو دارم که )

 

که جیسی توجکو بناگیا هه مری لیه (که انگار خدا تو رو برای من آفریده )

 

تو آب سه پهله بهارو مه بس گئی تی کهی (  تو قبل از این یه جایی در بهار بودی )

 

توج زمین په بولایا گیاهه مری لیه ( تو به زمین دعوت شدی برای من )

 

بالاخره قطار راه می افته. موقع حرکت قطار زومی مادر رو صدا می کنه و میگه : مامان ؛ اگه اون

 

شاهزاده شاعری کرد من چی بگم؟

 

مادر در حالیکه داره دنبال قطار می دوه میگه: تری دل مه مری ساسو کو پناه میل جائه ( در دل تو

 

نفسهای من پناه می گیرن)

 

تری عشق مه مری جان فنا هوجائه ( در عشق تو جان من فنا میشه)...................................

 

گروه به دهلی می رسه. قراره 5 روز دیگه شو اجرا بشه و دو روز بعدش م گروه تو دهلی برای تفریح

 

می مونه. سرپرست گروه دخترا به مردی که اونجاست میگه : چرا راهنمای گروه نیومده؟ اون کجاست؟

 

همین موقع یه صدا از بالای اتوبوس میگه:

 

نه شهر دکهو نه بیابان دکهو ( نه به شهرنگاه کن نه به بیابان )

 

خدا کا اک لوتا نام و نشان دکو ( تنها نام و نشان خدا رو ببین)

 

بس آنک اتاو اور ریحان دکو ( فقط چشاتو سمت بالا بگیر و ریحان رو ببین).....ریحان...ریحان خان

 

ریحان بعد از معرفی خودش از اتوبوس می پره پائین.

 

دخترا میرن تو اتوبوس. ریحان روی زانو نشسته و دستشو بعلامت کمک گرفتن برای ایستادن به

 

سمت زومی دراز می کنه و میگه : اگه تعریف نمی کنین لااقل کمک کنین

 

زومی دستشو به طرف ریحان دراز می کنه اما چون کوره..........................

 

ریحان میگه : هی ! مگه کوری؟

 

زومی : ها ! مگه ندیدی؟ شما هم کورین ؟

 

ریحان پا میشه و میگه : خدا رئ هزاران بار شکر که من کور نیستم.

 

زومی : به یه آدم کور چه حرف خوبی دارین می زنین.

 

ریحان : اگه کور بودم قشنگ ترین موجود این دنیا رو نمی دیدم...شما رو. توی قشنگی تو خدا یه اشتباهی

 

کرده. واسه اینکه خودتو چشم نزنی بهت بینایی نداد.

 

دوست زومی « فتی»  میاد و اونو می بره تو اتوبوس. ریحان : فتی اسم خودتونه یا اسم سگتون؟

 

فتی : خفه شو.

 

 و از همون لحظه ریحان با فتی مشکل دار میشن.

 

تو ماشین هم ریحان همش به زومی چشم دوخته و زومی با اینکه کوره ؛ سنگینی این نگاه رو درک می کنه.

 

زومی داره بافتنی می کنه که ریحان میگه : کاش من کلاف اون بودم و به دور انگشتاش می پیچیدم....

 

فتی که از نگاه های ریحان خوشش نیومده میگه : اگه کلاف بودی من با میل بافتنی تو رو همچین می کردم

 

که ....

 

ریحان : کاش تو منو سوئیت شرت می کردی و واسه گرم شدن می پوشیدی

 

فتی بازم اعتراض می کنه و ریحان دوباره شعر می خونه.

 

ریحان : این سوئیت شرت رو واسه کی می بافین؟

 

فتی : واسه یه شاهزاده ؛ نه شیطونی مثل تو . و ضمنا" اگه این می خواست با تو حرف بزنه اینطور

 

ساکت نمی نشست.

 

ریحان : پس این حرف هم می زنه. من فکر کردم هم کوره هم لال.

 

زومی تو تمام این مدت فقط می خنده.

 

فتی : زومی اصلا" باهاش حرف نزن. تو این پسرا رو نمی شناسی

 

ریحان : فکر می کنم شما پسرا رو خوب می شناسین.

 

ریحان دوباره به زومی نگاه می کنه و شعر می خونه : این طور با لبهای بسته نشستی ضرر می کنی

 

عشق اکثرا" تو همین خاموشی ها بیدار میشه

 

زومی : آرزوهای انسان تمومی نداره...... بعد از 2 تکه کفن 2 متر زمین می خواد

.

.

.

بعد از پیاده شدن زومی از یکی از دوستاش در مورد قیافه ریحان می پرسه و اونم میگه که : قاتله (

 

یعنی خیلی قشنگه)

 

دوستای زومی دورشو می گیرن و از عیب های ریحان میگن. اینکه به بقیه بی احترامی میکنه. به

 

خانوما بد نگاه می کنه و خدا رو قبول نداره. و از زومی می خوان که از ریحان دوری کنه.

 

همین موقع ریحان که حرفای اونا رو شنیده دوباره واسه زومی شاعری می کنه:

 

چطوری می خوای از من دور شی ..... چطور می خوای از دلت منو بیرون کنی

 

من اون عطر خوشم که تو نفسهات جا میگیرم.....چطور می خوای جلوی نفس خودتو بگیری؟

 

شب که میشه ریحان زومی رو می کشه یه گوشه و بهش میگه که می خواد فردا اونو ببره بیرون

 

تا دهلی رو بهش نشون بده. تنها و بدون اون نگهبانا (دوستای زومی) .

 

دوست ریحان که می بینه ریحان با زومی قرار گذاشته بهش میگه : به اندازه ای که توی زندگی

 

تو دختر اومده تو اتوبوس من نیومده .

 

ریحان به دوستش میگه: میگن وقتی عاشق میی خوابت نمی بره. یکی پیدا بشه من عاشقش

 

بشم. لعنتی مثل همیشه خیلی خوابم میاد.

 

اون شب زومی خوابش نمی بره. فتی صداش می کنه : زومی خسته ای بیا بخواب

 

زومی : بعد از این همه سال بیدار شدم . دیگه خوابم نمی بره

 

فردای اون روز زومی همش دلهره داره. حواسش به تمرینش نیست. زنگ می زنه به خونه تا

 

با مامانش مشورت کنه اما کسی خونه نیست.

 

زومی : فکر کنم این تصمیم رو خودم باید بگیرم...

 

ریحان بیرون خوابگاه منتظر زومیه و داره با نگهبان اونجا صحبت می کنه که زومی صداش می زنه.

 

ریحان : احساس می کنم خدا دست رو دل من گذاشته.....که یه نفر با این ادا داره اسممو صدا می کنه

 

ریحان و زومی دارن میرن طرف تاکسی که تلفن ریحان زنگ می زنه :

 

ریحان : امروز نمیام. خب اگه نگفتم الان دارم میگم که نمیام

 

زومی : بدون اینکه بپرسی کارتو ول کردی اومدی؟      ریحان : ها که چی؟

 

زومی: بابا میگه کسی که به کارش وفادار نیست در هیچ مورد نباید بهش اعتماد کرد

 

ریحان: من بخاطر تو کارمو ول کردم و تو داری در مورد وفا برای من صحبت می کنی؟

 

زومی : مامان میگه که چیزی بالاتر از وفا وجود نداره

 

ریحان: اگه حرفای مامان بابات تموم شده می تونیم بریم؟

 

زومی : پس من چرا دارم اینا رو بهت میگم؟

 

ریحان : چرا داری میگی؟ که من برگردم سر کارم؟                  زومی: ها

 

ریحان: فکراتو بکن. اگه امروز برم ؛ فردا دیگه نمیام

 

زومی: من برمی گردم مهمون خونه تو برمی گردی سر کارت. فردا مرخصی می گیری و میریم. اوکی؟

 

ریحان : نه. حرف مامان باباتو گوش کردی. پس حرف منو هم با دقت گوش کن. اگه امروز برم

 

 فردا دیگه نمیام.

 

زومی سوار تاکسی میشه و میگه : تو میای

 

ریحان سرشو می بره تو ماشین و این شعرو می خونه :

 

من زندگی بیخودی نمی کنم.......جام از دست یه نفر دیگه نمی دزدم و نمی خورم

 

اگه کسی عاشق منه بیاد و خودش بگه.... من دنبال کسی نمیرم

 

فردای ائن روز زومی دم در منتظر ریحانه که ریحان میاد و باز با شعر :

 

وقتی از آب تشنگیم رفع نشد به میخانه رفتم....فکر کردم از خدای تو شکایت کنم...

 

اما خدا هم عاشق تو بود

 

ریحان و زومی میرن تو شهر. زومی از ریحان می پرسه که چطور می خواد به یه دختر کور شهر

 

رو نشون بده.

 

ریحان : صدای من شبیه چیه؟   زومی: مثل رعد و برق قبل طوفان

 

ریحان: بوی من شبیه چیه؟     زومی: مثل بوی خاک بعد از بارون

 

بعد ریحان دست زومی رو روی صورتش می ذاره و می پرسه:

 

 

ریحان: احساس کردن من شبیه چیه؟    زومی : مثل یه شاهزاده تو لباس فقیر

 

ریحان : حالا دهلی رو هم همین طوری می بینی .

 

ریحان زومی رو به دربار خون می بره و دستشو ول می کنه و در حالیکه زومی بشدت ترسیده و

 

بدنبال ریحان می گرده براش تعریف می کنه که شاه اونجا درست همونجایی که زومی ایستاده

 

برادرش رو کشته و پشت سر زومی دو پسر و نوه اش رو کشته. خلاصه با حرفاش حسابی زومی

 

رو می ترسونه و بعد می خنده و میگه : ترسیدی؟ چی فکر کردی؟ فکر کردی من انتقام دیروز رو

 

نمی گیرم؟

 

زومی : تو چی فکر کردی؟ فکر کردی من از همچین چیزی می ترسم؟ کسی که هیچ رنگی رو نمی بینه

 

از رنگ خون چه ترسی داره؟

 

ریحان میاد جلو. دستشو دور زومی می ندازه و

 

 

 میگه : الان دیگه می ترسی .

 

پدر فکر می کنه 4 روز برای درک زندگی کافیه و می خواد بره زومی رو برگردونه. اون فکر میکنه

 

بدون پدر و مادر زومی وضعیت خوبی نداره ؛ اون که فقط غذای خونه رو می خوره اونجا چی می خوره؟

 

تو اون شلوغی دهلی کی مواظبشه؟........... غافل از اینکه تو تمام این مدت زومی با ریحان شهر بازی

 

و رستوران و ...است.

 

توی رستوران : زومی : میگن همونطور که احساس میهن دوستی در برابر ارتش به آدم دست میده ؛

 

احساس عشق هم در برابر تاج محل به آدم دست میده

 

ریحان : عشق و محبت و این چیزا فقط حرفه. وقتی شکمت گشنه باشه فقط به فکر برآورده کردن

 

 احتیاجاتت هستی. احتیاج شکم...احتیاج تن..

 

زومی : پس باور تو اینه که همه چیز فقط بخاطر احتیاجه. احساس هیچی نیست

 

ریحان: ها  زومی: پس این همه وقتی رو که داری با من می گذرونی هم برای برآوردن یه احتیاجه؟

 

ریحان که می خواد از جواب دادن به زومی طفره بره میگه : من از هر چیزی زیاد می خوام. با یه

 

مرغ کارم راه نمی افته ... و بعد به گارسون اشاره می کنه که براش مرغ بیاره.

 

همین لحظه صدای یه دختر میاد که میگه : با یه دختر هم کارت راه نمی افته

 

دختره میاد پیش ریحان و ازش می پرسه که چرا دیگه بهش سر نمی زنه. زومی میگه: ببخشید. اشتباه

 

از منه. این چند روز اخیر رو درگیر من بوده

 

دختره از ریحان می پرسه که کی دوبار درگیر اون میشه و ریحان با شعر جوابشو میده:

 

 

من دستور این بازار رو نتونستم به تو بفهمونم.......... چیزی که فروخته شده دیگه خودش خریدار نمیشه

 

دختر : تو نه درست شدی نه دیگه درست میشی.

 

زومی : احساس کردم که خیلی خوب می شناسیش.

 

ریحان : من همینم. من که بهت گفته بودم فقط احتیاجات رو باور دارم نه احساس و عشق رو

 

زومی: و من فقط عشق رو...

 

توی خوابگاه فتی با زومی دعوا می کنه که چرا یواشکی به دیدن ریحان رفته.

 

فتی : یواشکی به دیدن اون راهنمای تور که میری هیچی ؛ به منم دروغ میگی؟ به من؟

 

زومی: برای همین بهت نگفتم . تو بیشتر از اینکه دوستم باشی هیتلری.

 

فتی : من هیتلرم؟  من فقط می خوام ازت حفاظت کنم

 

زومی : تو نمی خوای از من بلکه می خوای از کوری من حفاظت کنی.

 

فتی : من چطور بهت بفهمونم که اون برای تو درست نیست زومی

 

زومی: شاید. ولی وقتی با اونم خوشحالم. احساس زنده بودن می کنم و این احساس درسته. خیلی درسته

 

فتی : ولی من از اون راهنما اصلا" خوشم نمیاد زومی و هر اتفاقی بیفته من نمی ذارم تو با اون بری. به

 

هرگز.

 

روز اجرای برنامست. زومی از نگهبان می خواد که اجازه بده ریحان هم برای دیدن مراسم بیاد اما نگهبان

 

میگه که قانون قانونه و برای اون مسئولیت داره.

 

برنامه شروع میشه.

 

زومی : مردم میگن بعد از این همه سال که از آزادی می گذره 24 ژانویه حالتشو از دست داده و امروزه اون

 

روز فقط یه روز تعطیله و دیگه هیچ. اما برای من یه روز تعطیل نیست بلکه تاریخ بدنیا اومدن کشورمه......

 

ریحان بیرونه و نگهبان یهو بهش یه کارت میده و ریحان هم می تونه وارد مراسم شه.

 

دوست زومی اومدن ریحان رو به زومی خبر میده و زومی جون تازه می گیره....

 

 

ریحان و زومی میرن عبادتگاه مسلمونا.

 

زومی: ریحان؟

 

ریحان: چیزی نگو. ساکت باش

 

ریحان یه سبد میاره پیش زومی و میگه: حالا چشاتو ببند

 

زومی : ریحان ؛ چشای من همیشه بسته ست.

 

ریحان با دستش چشای زومی رو می بنده و میگه: برای چند لحظه بذار پلکات استراحت کنن

 

ریحان یه چیزایی می ذاره رو چشم زومی و میگه: میگن این آب خیلی برکت داره. من دعا می کنم که این

 

حرف درست باشه.

 

زومی چشاشو باز می کنه و میگه: تا حالا کسی واسه من چنین دعایی نکرده بود

 

ریحان یهو به خودش میاد و میگه : من برای تو دعا نمی کنم. برای خودم می کنم. شاید اگه چشات باز

 

شه دهنت بسته شه.

 

ریحان و زومی میرن تو خیابون. سر و صدای ماشینا خیلی زیاده. ریحان واسه چند لحظه میره تا

 

موبایلشو جواب بده. زومی که از رفتن ریحان ترسیده صداش می زنه و وقتی جواب نمی شنوه راه

 

می افته تو خیابون که نزدیکه یه ماشین زیرش بگیره.

 

ریحان نجاتش میده و باهاش دعوا می کنه و می پرسه که چرا زده وسط خیابون.

 

زومی : آخه دختر پسرا تو اولین ملاقاتاشون همدیگه رو تحت تاثیر قرار میدن. واسه همین منم فکر کردم

 

که... خیلی متاسفم.

 

ریحان: زندگی تو خیلی قیمتیه زومی. اونو واسه هیچ کس به خطر ننداز ؛ خصوصا" بخاطر من

 

زومی: مامان میگه واسه بدست آوردن یه چیز لازمه یه چیز دیگه رو از دست بدی

 

ریحان: ای بابا ؛ مامان اینو میگه بابا اونو میگه. این وسط زومی کجاست؟ زومی چی میگه؟

 

زومی: تا حالا کسی از زومی نپرسیده .

 

ریحان: من می پرسم..بگو

 

زومی: من تو رو دوست دارم...

 

ریحان خشکش می زنه. یه کم سکوت می کنه و بعد به زومی میگه: بریم

 

زومی بازوی ریحان رو می کشه. ریحان می ایسته و زومی سرش رو می ذاره رو شونه  ریحان و

 

بهش میگه : حالا تو می ترسی....

 

و ریحان واقعا" ترسیده.

 

سوار ماشین میشن و توی ماشین هم زومی دست ریحان رو توی دستش می گیره و میگه: الانم می ترسی

 

و ریحان شاید داره به این فکر می کنه که چکار کنه که زومی بیشتر از این پابند پسری مثل اون نشه

 

 

همین موضوع باعث میشه که فردا ریحان دیدن زومی نیاد. زومی تو حیاط منتظر ریحان نشسته و مدام

 

ساعتش رو لمس می کنه . از دوستاشم ساعت رو می پرسه آخه فکر می کنه که ساعتش خرابه. دوستش

 

بهش میگه : امروز آخرین روزمونه . شاید رفته واست هدیه بخره واسه همین دیر کرده.

 

زومی : اون خودش هدیه ست.....

 

اما ریحان نرفته هدیه بخره. ... و زومی کم کم اینو متوجه میشه. واسه همین زنگ میزنه به مامانش.

 

زومی : مامان دفعه اولی که بابا رو دیدین ؛ اگه بعد از مراقبت از شما تو بیمارستان بابا یهو غیبش

 

میزد شما چی کار می کردین؟

 

مادر: ازش می پرسیدم چرا اینقدر بی ادبی می کنه و بهش می گفتم این کارای بیخود رو تموم کنه.

 

پدر: کارای بیخود؟ کی کار بیخود می کنه؟

 

زومی : پس منم باید همین کارو بکنم؟

 

مادر : اون کیه؟

 

پدر: کی کیه؟

 

زومی : ریحان

 

مادر : ریحان... تو عاشقشی؟

 

پدر : عاشقشه؟!! چی داری میگی؟ گوشی رو بده به من...

 

زومی: بله

 

مادر: تو چی فکر می کنی دخترم؟

 

زومی: هیچی...شاید اون منو دوست نداشته باشه

 

مادر: دخترم یه چیزی یادت باشه. جون  به کسی بده که بهت دل بده؛ ولی غرورت رو فقط قربانی

 

کسی کن که در عشق تو فنا میشه.

 

ریحان بعنوان راهنمای تور داره یه گروه دیگه رو راهنمایی می کنه که زومی میره سر راهش.

 

ریحان اونو نمی بینه . زومی : من کورم و تو منو نمی بینی؟

 

زومی : اگه ندونسته اشتباهی کردم اونو فقط یه اشتباه بدون و فراموش کن....اما  فقط اشتباه رو

 

فراموش کن و اشتباهی منو فراموش نکن

 

ریحان میاد پیش زومی. زومی می خواد شالی رو که می بافت بده به اون اما ریحان میگه: نه زومی.

 

فتی راست می گفت . تو باید عاشق یه شاهزاده بشی نه شیطانی مثل من

 

زومی دست ریحان رو می گیره و میگه: دیگه خیلی دیر شده. حالا دیگه این شیطان شاهزاده منه

 

ریحان : من هیچی نمی تونم بهت بدم زومی. من بهت گفته بودم که فقط به احتیاجات اعتقاد دارم؛ نه

 

به عشق و احساس. زنها برای من مثل شهر ها هستن. هر چند روز تو یه شهرم ؛ داخلش گم میشم و

 

بعد شهر بعدی. من اینم و نمی تونم عوض بشم.

 

زومی : ببین ریحان. این حرفای شاهزاده ای تو خوابها قشنگه نه تو حقیقت . من تو رو پیدا کردم.

 

این حقیقته.ما از روی اتفاق نه بلکه از روی قسمت همو پیدا کردیم. اگه همه زندگی رو نمی تونیم اقلا"

 

12 ساعت آینده رو که می تونیم با هم باشیم. شاید ما فقط امروز رو داشته باشیم. فقط امروز.فقط الان.

 

ریحان: بیشتر از این به من نزدیک نشو زومی. این طوفان تباهت می کنه

 

ریحان پا میشه که بره که زومی میگه :

 

تو دل تو نفسهای من پناه می گیرن.......توی عشق تو جان من فنا میشه

 

ریحان : تو چطوری می تونی منو اینقدر دوس داشته باشی زومی؟ یه نفر چطور می تونه اینقدر یه

 

نفر دیگه رو دوست داشته باشه؟

 

ریحان برمی گرده طرف زومی. صورت اونو تو دست می گیره و میگه : یه قولی به میدم زومی علی بیک

 

که 12 ساعت آینده ؛ قشنگترین ساعتهای زندگی تو باشه

زومی شب رو خونه ریحان می مونه. صبح که ریحان بیدار میشه میبینه که زومی داره وسایلشو جمع می کنه.

زومی وقتی می بینه ریحان بیدار شده بهش میگه: من با فتی صحبت کردم.اون وسایل منو میاره ایستگاه قطار؛

دیگه لازم نیست بریم مهمون خونه. تو چقدر می خوابی. نمی خوای بری سر کار؟ وای به حالت اگه سر کار

نری. باید واسه بابام هم یه چیزی بخرم. تو راه پیدا می کنیم. وقت داریم نه؟

زومی با این حرفا می خواد مثلا" خودشو طبیعی بگیره و بگه که از جدا شدن از ریحان ناراحت نیست.

ریحان همینطور متعجب زومی رو نگاه می کنه که زومی میگه: ریحان حرفامو می شنوی؟

توی ماشین که می شینن باز زومی میگه: از جولی گود (نگهبان) هم باید تشکر کنم ؛ تو از طرف من بکن

اینم آدرس من. برام نامه می نویسی مگه نه؟

راننده تاکسی که فکر می کنه ریحان و زومی زن و شوهرن میگه: خانوم اولین باره داره میره خونه مادرش؟

ریحان و زومی به ایستگاه قطار می رسن. دیگه وقت رفتن شده.

ریحان : زومی من به تو.....

زومی: نه ریحان؛ تو هیچ قولی به من نداده بودی. منم از تو هیچی نمی خوام. من همیشه می خواستم که

عشق مهم ترین چیز زندگیم باشه. و امروز بخاطر تو این خواسته من به حقیقت پیوسته. تو اشتباه کردی

ریحان. من در طوفان تو تباه نشدم. بلکه تازه شدم. و حالا تصویر تو برای همیشه با من می مونه.

زومی دو قدم میره. اما دوباره می ایسته و میگه: الان دیگه نمی تونم برم؛ تا وقتی که پات رو از روی

شالم برداری.

ریحان میاد جلو و شال زومی رو روی شونش می ندازه.

زومی : خداحافظ ریحان . خوش باشی.

زومی به طرف قطار راه می افته و بی صدا گریه می کنه و ریحان....

توی قطار زومی سر روی شونه فتی می ذاره و گریه می کنه.

فتی: حالا می تونم بگم که من درست می گفتم؟

زومی: نه

فتی: نمیگم. هیچ وقت نمیگم.

زومی داره گریه می کنه که یهو صدای ریحان میاد:

توی دل تو نفسهای من پناه می گیرن......................توی عشق تو جان من فنا میشه

ریحان رو به فتی میگه: هی فتی بخاطر من نه؛ بخاطر زومی طناب رو بکش تا قطار بایسته.

فتی: با کمال میل

مربی : چی شده؟ اینجا چه خبره؟

دوست زومی: عاشق عروس رو می بره

زومی خبر ازدواجش رو تلفنی به پدر و مادرش می ده.

مادر: می خواد باهات ازدواج کنه؟

پدر: می خواد ازدواج کنه؟ کی هست؟ چیکار میکنه؟ چی شکلیه؟

مادر: اونا همو دوست دارن......تو بهش چی گفتی؟

زومی: چی باید می گفتم؟ گفتم باید با بابا و مامانم صحبت کنه.

پدر: اون چی گفته؟

مادر: اون دختر ماست. بدون اجازه ما که کاری نمی کنه. زومی دخترم من به تو و سلیقه تو اعتماد کامل

دارم. ها دخترم ها بهش بله بگو. ما میام دهلی برای اجرای مراسم عروسیت

زومی: بیا مامان. خیلی دلم براتون تنگ شده

پدر از اتاق میره بیرون. مادر میگه: شما کجا داری میری؟

پدر در حالیکه دستاش می لرزه میگه: مگه قرار نیست بریم دهلی؟ میرم بلیط بگیرم

مادر: چشاش اشکی شده واسه همین فرار کرد

مادر میره پیش پدر و میگه : بچه ما شاهزادش رو پیدا کرد

 

 

ریحان زومی رو می ره پیش دکتر.

دکتر: تو آخرین بار چشاتو کی معاینه کردی؟

زومی: یادم نیست. خیلی سال پیش....

دکتر:مشکل همینه ؛ ما دکترا همیشه میگیم مرتبا" چک کنید. ولی شماها اصلا" به حرف ما گوش نمی کنین

امروز علم به قدری پیشرفت کرده که چیزی که 5 سال پیش ممکن نبود امروز ممکنه . امروزه با عمل

جایگزینی مواردی مثل شما رو درمان می کنیم. درسته که شانسش کمه اما شانش هست

ریحان: پس شما میگین که زومی می تونه ببینه؟

دکتر: ها شانس هست

ریحان: ما حاضریم این شانس رو امتحان کنیم

قرار میشه زومی چشاشو عمل کنه.

نزدیک عمل شده. ریحان : آقای دکتر مشکلی که پیش نمیاد؟ این عمل در هر صورتی باید موفق شه.

دکتر: بهترین تیم ما کار می کنن. بعد عمل می بینمت.

ریحان زومی رو در آغوش می گیره. زومی: ریحان این دهمین باره که منو بغل می کنی. شکایت نمی کنم.

اما اینقدر فکرشو نکن. من هیچیم نمیشه. اینقدر می ترسی که منتظر مامان و بابا نشدی. ما می تونستیم

بعد ازدواج عمل کنیم.

پرستار: بیاین. وقت عمل شده

ریحان زومی رو روی صندلی می نشونه . زومی میگه: مامان و بابا رو فراموش نکنی از ایستگاه بیاری.

جولی سینگ هم می خواست بیاد. تو میری اونجا نه؟

ریحان: ها

زومی رو دارن میبرن که ریحان صداش میکنه. میاد کنارش و گردنبند خودشو باز می کنه و می ندازه

تو گردن زومی و میگه: خیلی دوست دارم

زومی: می دونم

اخبار: مبارزان کشمیری می خوان که هندوستان و پاکستان هر دو کشمیر رو ترک کنن و کشمیر مستقل و

آزاد باشه.

تو دهلی بمب گذاری میشه و خبرنگار تلوزیون اعلام می کنه که 8 تا پلیس کته شدن و 15 اقلا" نفر هم

زخمی شدن و.......... 2 تا تروریست دستگیر شدن و IDF مسئولیت این بمب گذاری رو بعهده گرفته.

اونا آزادی کشمیر رو می خوان و...

باند چشای زومی رو برمی دارن و زومی بینائیش رو بدست میاره. پدر و مادر زومی تو بیمارستان بالای

سرش ایستادن. پدر گریه می کنه و زومی میگه : بابا دیگه نمی تونین جلوی من گریه کنین ؛ من می بینم.

من حالا شما رو در حال گریه می بینم. ولی ریحان کجاست؟ اون با شما نیومد؟ اون نیومد ایستگاه دنبال شما؟

پدر و مادر بدون اینکه چیزی بگن زومی رو با خودشون تو بیمارستان راه می برن. اتفاقی افتاده و اونا قدرت

بیانشو ندارن.

زومی : منو کجا می برین؟ چرا نفستون بند اومده؟ مامان ریحان کجاست؟ نمی تونیم منتظرش بشیم بابا؟......

زومی رو به یه اتاق تاریک می برن. اتاق جسد ها.

زومی: اینجا کاست؟ بابا لطفا" منو از اینجا ببرین.

مادر: همین الان لازمه انجام بده؟

زومی: چیکار باید انجام بدیم؟ چرا نمی تونیم منتظر ریحان بمونیم؟ بابا از اینجا بریم...

پلیس : از جنازه هایی که کنار محل انفجار پیدا شده....

زومی: به ما چه ربطی داره؟ ما هیچی نمی دونیم. مامان چرا گریه می کنی؟ لطفا" گریه نکنین. بابا نفسم داره

می گیره.....

دکتر: زومی من می خواستم اونو شناسایی کنم اما وضعش طوری بود که منم نتونستم بشناسمش. پس تو باید

شناسایی کنی که آیا این ریحانه یا نه.

زومی: نه این نمی تونه ریحان باشه. این نمی تونه ریحان باشه....

شالی رو که زومی واسه ریحان بافته بود رو پلیس میاره و زومی با دیدن اون شال متقاعد میشه که ریحان

کشته شده...... و با بیاد آوردن حرفای ریحان اشک چشاش چند تا چند تا بیرون میاد:

کاش من کلاف اون بودم و دور انگشتاش می پیچیدم......من اون بوی خوشی هستم که تو نفست جا می گیره

چطور می تونی جلوی نفست رو بگیری............. بیشتر بمن نزدیک نشو زومی ؛ این طوفان تباهت می کنه

............. فکراتو بکن اگه امروز برم فردا دیگه بر نمی گردم.

 

یک افسر تحقیقاتی مامور پرونده انفجارها میشه و اون به مسئول پرونده میگه: این دو نفر که در این

رابطه دستگیر شدن فقط انجام دهنده هستند اما مغز متفکر و سازمان دهنده این عملیات یه نفر دیگست.

اون فرد یک تشکیلات بزرگ رو اداره می کنه و با اینکه زیر نظر هیچ تشکیلاتی از جمله موساد و سی آی ای

نیست اما از اونا هم کمتر نیست. بخاطر این آدم 8 تا کشتی و قسمت بزرگی از فرودگاه بمبئی تخریب شده و

... این شخص همون چهره تروریست هند و پاکستانه. اون آدم خونخواریه با چشمانی پر از خون. نه کسی

اسمشو می دونه نه آدرس. اون کی و کجا میاد هیچ کس خبر نداره. اون می تونه هر کسی باشه و هیچ کس

نیست... اون ممکنه کنار شما نشسته باشه یا ... اون خیلی باهوشه و خیلی خطرناک. ما باید اونو پیدا کنیم

چون اگه نکنیم فکرشم نمی تونین بکنین که ترور رو تا چه حدی می رسونه...

بله ریحان همون تروریست خطرناکه. ریحان حتی جولی گود رو هم کشته. همون جولی گود که نگهبان

خوابگاه زومی اینا بود و ریحان رو یواشکی توی مراسم راه داد. همون چولی گود که قرار بود بیاد

بیمارستان دیدن زومی اما زومی نفهمید که چرا نیومد؟ ریحان فقط به خاطر راه پیدا کردن توی اون

ساختمون که خوابگاه زومی اینا هم اونجا بود با زومی و جولی گود طرح دوستی ریخت تا به بهانه اونا

بتونه وارد اون ساختمون بشه.

 

 

ریحان داره با تلفنش حرف می زنه : معذرت می خوام ناناجان اما ماموریت کاملا" موفقیت آمیز نبود.

من تمام سعیم رو کردم اما اون لعنتی ها نذاشتن موفق شیم.

ناناجان: هر کسی مثل توناتی سرباز من نیست. اما یه اشتباه کرد و افسوس که اونم بخاطر یه زن بود.

تو هم گول خوردی؟ تو؟ اونم بخاطر یه دختر؟

ریحان: اون الان پیش خداست. لازم نیست در مورد این سربازتون نگران باشین. حواس من هم دیروز و

هم امروز به آزادیمونه. من فقط یه سربازم و دیگه هیچ.

ناناجان: منم می خواستم همینو بشنوم.

 

 

ریحان عکس زومی رو نگاه می کنه و میگه : تو منو تا مقصدم رسوندی زومی. نباید از اون قطار پیادت

می کردم. ولی من کمزور شدم و عاشقت شدم. اگه تونستی منو ببخش زومی .من نباید تو رو داخل زندگیم

می کردم .

متاسفم که عاشقت شدم.متاسفم زومی. خداحافظ.

توی اتاق کنفرانس بین مسئولین حل این پرونده مشاجره پیش میاد. یکی از اونا میگه که در 1947 ماهاراجه کشمیر خودش تصمیم گرفت که کشمیر جزئی از هند باشه. اما تابو ( چون اسم تابو رو تو این فیلم نمی دونم با همین اسم در موردش می نویسم) میگه: اما اون وقت به کشمیری ها قول دادن که توسط یه رای گیری یا یه رفراندوم ؛ نظر همه پرسیده بشه که اونا خودشون تصمیم بگیرن به هندوستان بپیوندند یا به هند یا اینکه مستقل باشند. اما چنین فرصتی تا به امروز بهشون داده نشده.

راور: وقتی که نصف کشمیر تو پاکستانه لزومی نداره برای نصفه دیگش رای گیری بشه. اگه رفراندوم باشه باید برای تمام کشمیر باشه نه نصف کشمیر

تابو: آقای راور دیگه موضوع؛ موضوع هند و پاکستان نیست. نظر آی کی اف اینه که هند و پاکستان هر دو کشمیر رو ول کنن؛ اونا یه کشور مستقل می خوان ؛ یه کشمیر آزاد.

رئیس: لطفا" لطفا"...من تاریخ هند و پاکستان و کشمیر رو می دونم. در مورد اون بمب صحبت کنید و اینکه چقدر می تونه واسه ما خطرناک باشه.

تابو: در سالهای اخیر در هند؛ نیویورک و .........بیش از 15000 نفر کشته شدن و میلیونها خسارت ببار آورده. حالا اگه اونا از بمبی که در اختیارشونه استفاده کنن صدها هزار نفر می میرن. یک شهر کامل رو می تونه تباه کنه. ما باید به هر صورتی که شده جلوی این بمب رو بگیریم.

راور : اما این بمب تا زمانیکه تریگر پیششون نباشه ؛به هیچ دردی نمی خوره

تابو: آره ؛ تا وقتی که تریگر رو ندارن. فقط تا اون موقع

خلاصه این بحث ادامه داره و تابو میگه : اونا مطمئنا" برای بدست آوردن تریگر سعی می کنن توی ارتش ما نفوذ کنن.

صحنه بعد ریحان رو نشون میده که تو ارتش هنده . اون خودشو جای کاپیتان رنجیت که الان اسیر آی کی اف شده جا زده

. سرهنگ اون دسته ای که ریحان واردش شده سورج نام داره که با ریحان دوست صمیمی شدن ؛ البته سورج از اصلیت ریحان خبر نداره.

سورج داره با تلفن حرف می زنه که ریحان به بهانه ای میاد توی چادر.

سورج: فهمیدم قربان. گروه من همیشه تو هر ماموریتی موفق بودن قربان. و این ترگر تو خودم بهتون می رسونم.

راور: حواست باشه؛ آی کی اف هر لحظه ممکنه پشت سرت باشن

سورج: اگه هوا خوب باشه تریگر تا 3 ساعت دیگه دستتون خواهد بود آقا.

سورج میره پیش ریحان و میگه: کاپیتان رنجیت؛ روزی که هر ارتشی بخاطرش زندگی می کنه رسیده. اون روز تو منو از دست آی کی اف نجات دادی. امروز ما دو تا با هم باید کشورمون رو نجات بدیم.

ریحان: یک ارتشی هر لحظه حاضره تا جونشو برای کشورش بده قربان.

 

رئیس ریحان به افرادش میگه: یه خوش خبری. تا چند لحظه دیگه اون تریگر به دستمون می افته. خدا ریحان رو حفظ کنه.تکبیر...الله اکبر                   و کاپیتان رنجیت رو می کشن.

توی اداره پلیس تابو داره با بچه اش تلفنی حرف می زنه و راور مدام حرفای اونو گوش می کنه و به تابو متلک می ندازه. اون از اینکه یه زن تو این پروندست ناراحته. تابو داره به بچش میگه با اینکه اون (بچه) غذا رو دوست نداره؛ اما حالا که مادر بزرگ با این همه عشق واسش پخته باید بخوره.

یکی از پلیس ها برای راور خبر میاره که همسر کاپیتان رنجیت 2 ماهه که به خونه تلفن نکرده و اگه اونو به ماموریت دوری فرستادن به خونوادش خبر بدن تا خیالشون راحت بشه.

راور جدی نمی گیره ودوباره شروع می کنه به مسخره کردن تابو و میگه : همه زنا همین طورن.حتما" زن اونم برای غذای خوشمزه درست نمی کرده و اونم فرار کرده و زنگ نمی زنه.

اما برعکس راور؛ این خبر توجه تابو رو جلب می کنه و میگه :

اون 2 ماهه به خونه زنگ نزده؟ تحقیق کنین ببینین آخرین ماموریت اون بر علیه آی کی اف نبوده؟

اون پلیس میره پای کامپیوتر و میگه: بله خانم. سرهنگ سورج گزارش داده که آی کی اف به گروه اونا حمله کردن و تو این درگیری همه افراد ما شهید شدن اما کاپیتان رنجیت جون سرهنگ سورج رو نجات داده.

تابو: خدای من! این همونه. باید جلوشو بگیریم.

ریحان تو هلی کوپتر داره با بقیه اعضای گروه میره ماموریت. ارتباط اونا با مرکز قطع شده. سرهنگ سورج میگه: عجیبه. تریگر به این کوچیکی جون چی همه آدم رو می تونه بگیره.

اون یکی میگه: جون ما رو هم می تونه بگیره. جون دادن یه چیزه اما برای کشور جون گرفتن هم مزه داره.

سورج: می خوای جون بگیری؟ دست پخت زنت رو بده بخورن...

تو همین شوخی هاست که یهو یکی یکی افراد که از نوشیدنی های ریحان خورده بودن می میرن.

سورج که حالش بده و میبینه همه مردن غیر از ریحان ؛ یقه ریحان رو می گیره. ریحان بهش میگه: تو داری مثل سربازان شجاع می میری........  

      وبعد از مرگ سورج ؛ ریحان چشای اونو می بنده و میگه : خداحافظ دوست من

و بعد تریگر رو بر میداره و هواپیما رو منفجر می کنه و با چتر نجات می پره پائین .

ریحان به رئیسش زنگ می زنه و میگه که تریگر رو بدست آورده و اونم دستور میده که سریعا" تریگر رو بهش برسونه حتی اگه لازم شد بخاطرش بمیره و ریحان قول میده که توی 3 ساعت تریگر رو برسونه.

تابو به افرادش میگه که شکش درست بوده و اون هواپیما تصادفا" منفجر نشده بلکه اون فرد داخل هواپیما بوده و دستور میده که تمام ارتباطات تلفنی؛ ماهواره ای و .....در اون منطقه قطع بشه و راور هم دستور میده که وجب به وجب اون منطقه رو جستجو کنن.

پلیس می افته دنبال ریحان . خبر به رئیس ریحان می رسه اما اون میگه که ریحان نمی تونه مرده باشه چون من هنوز بهش اجازه مردن ندادم. اون حتما" سر قرارمون می رسه. ریحان زخمی و از پا افتاده فرار می کنه  و در یه خونه رو می زنه و کسی که در رو باز می کنه کسی نیست جز زونی.

زونی که تابحال چهره ریحان رو ندیده با دیدن اون چهره زخمی فریاد می زنه : ریحان!

ریحان که فکر می کنه زونی اونو شناخته خشکش می زنه.که یهو می بینه یه پسر کوچولو میاد دم در و منظور زونی از ریحان؛ اون پسر کوچولو بوده.

این صحنه ها آخرین شوک رو وارد می کنه و ریحان بیهوش میشه

 .

زونی: ریحان؛ پدر بزرگ رو صدا کن....

ریحان رو می برن تو خونه و زخماش رو می بندن.

ریحان : این کیه مامان؟

زونی: من نمی دونم ریحان. برو اونجا بشین.

ریحان: اینم مثل مادربزرگ مرده؟

پدر: نبضش کمزوره ....هر کار از ما برمی اومد کردیم. من که دکتر نیستم. دیگه چیکار کنیم؟

زونی: چیکار می تونیم بکنیم؟ تو این هوا دکتر هم که نمی تونیم بیاریم. تو این 50 کیلومتر دوری.....

همین لحظه ریحان دست بچه رو می گیره. بچه می ترسه و داد میزنه: مامان....ولم کن...پدربزرگ

پدر میاد بالاسر ریحان و میگه: نا فقط می تونیم برات دعا کنیم که دلیلی برای زندگی داشته باشی.

 

امیدوارم از آپ این دفعه هم هرچند کوتاه بود خوشتون اومده باشه.

 

تا ادامه آپ موفق و سربلند باشید.

 

 

راستی دوستان اگه فیلمی خواستین به وبلاگ زیر که مال من و شیواست مراجعه کنین:

 

http://shivabollywood.blogfa.com

 

یا به این آدرس میل بزنین

mina_3626@yahoo.com

 

موفق و سربلند باشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 2:37  توسط مینا | 

سلام به همه دوستان خوب و عزیزم. بالاخره "موج سه دوستی کروگی" هم تموم شد. امیدوارم همه شما دوستان عزیز و خصوصا" آقا حمید که این فیلم رو سفارش داده بودن خوششون اومده باشه. از همه دوستانی که نظر دادن هم بی نهایت ممنونم. محیا جان من از تهران نیستم و برای مشتری های تهرانی فیلم ها رو با پست می فرستم. هم با زیرنویس فارسی دارم هم بی زیر نویس.

سحر جان مگه میشه وبلاگ در مورد آمیت باشه و من خوشم نیاد؟ وبلاگت وبلاگ مورد علاقه منه.

سارا جان واقعا" ممنونم از این همه لطفی که به من داری. عزیزم من "فنا " رو می نویسم اما یه کوچولو خلاصه تر. خیلی ممنونم ازت.

آقای داداش سلمان از اینکه سر زدید بی نهایت ممنونم.

نازنین جان من فقط صبح ها ۷-۹ خونه ام و بعدش می رم بیرون. اگه خواستی قرار بذاریم واسه اون موقع بذاریم.

دوستان خوشحال میشم نظراتتون رو در مورد "موج سه دوستی کروگی" بدونم.

 

موج سه دوستی کروگی

توی همون مراسم نامزدی ؛ پوجا و تینا و راج و روهان میرن سر یه میز می شینن.

تینا: ولین بار ما 4 تا تو همین سالن دور هم جمع شدیم. اون روز نامزدی ما دو تا بود؛ امروز نامزدی شما دو تاست. کی فکرشو می کرد به این زودی این همه اتفاقا بیفته.

راج: درسته؛ این همه چیز به این سرعت اتفاق افتاد مگه نه پوجا؟

تینا: زودباش پوجا. جواب سوال راج رو بده. بطری بطرف تو ایستاده.

پوجا: تینا!!!

تینا: یه بازی می کنیم. بطری به سمت هر کسی ایستاد هرچی سوال ازش میشه ؛ باید صادقانه جواب بده. اوکی؟ بیاین شروع کنیم. اول من می چرخونم.

بطری بطرف روهان می ایسته.

پوجا: روهان؛ اول تو گیر افتادی.

تینا: هییییییییییییییی کی از روهان سوال می پرسه؟

راج رو به روهان می کنه و میگه : تو پوجا رو چقدر دوست داری؟

روهان: یه کم بیشتر از اون مقداری که تو تینا رو دوست داری.

راج میگه : اوکی     و بطری رو می چرخونه که بسمت پوجا می ایسته.

روهان: هی من می پرسم؛ من می پرسم

روهان: پوجا! تو چرا قبول کردی با من ازدواج کنی؟

پوجا: بهترین دوستم داره ازدواج می کنه و من احتیاج به یک دوست دارم و شنیدم که تو دوست خوبی هستی.

روهان: آره اون که من هستم.

پوجا : اوکی ؛ بعدی

و بطری رو می چرخونه که بطری بطرف تینا می ایسته.

پوجا: تینا! نوبت توا

تینا: هی مستر امریکا؛ فرصت خوبیه هرچی می خوای بپرس.

راج یه کم فکر می کنه : چی بپرسم؛ خوب اگه چیزی رو می خوای برای من اعتراف کنی؛ اعتراف کن.

تینا با ناراحتی میگه : من نمی خوام چیزی رو اعتراف کنم.

راج : پس به سادگی خلاص شدی.

راج میاد بطری رو بچرخونه که تینا جلوشو می گیره و میگه:

 : صبر کن ؛ می خوام یه چیزی بهت بگم. من اون نامه ها رو برای تو ننوشتم راج! تا چند روز دیگه ما ازدواج می کنیم. من نمی خوام زندگی جدیدمون با یک دروغ شروع بشه. موضوعی رو که تو 15 سال یک حقیقت می دونستی؛ یک دروغه. اون نامه ها رو من برات ننوشتم. من نمی خواستم گولت بزنم راج. اما دیگه نمی تونم این دروغ رو یک حقیقت جلوه بدم. منو ببخش راج . منو ببخش.

راج : غریبه ها رو باید بخشید ؛ آدم که از خودی ها ناراحت هم نمیشه چه برسه به بخشش. اشکال نداره.

تینا نفس راحتی می کشه و میگه: راج ! واقعا" ناراحت نشدی؟

راج: قول دادم باهات بمونم ؛ چطور می تونم ازت ناراح باشم؟

روهان طوری که انگار ترسیده میگه: این بازی یه کم زیادی جدی شد.

تینا: می دونی راج کی اون نامه ها رو برات نوشت؟

و بعد با حالتی که انگار داره یه خبر دست اول رو میده میگه: پوجا

راج با حالتی جدی میگه: پس من باید با پوجا ازدواج کنم.

همه یه لحظه ساکت می مونن. بعد تینا با یه خنده زورکی میگه : راج از دست تو ؛ خیلی شوخی می کنی.

راج هم می خنده و میگه: شوخی بود. یه شوخی بزرگ. بعدی....

 

پوجا و تینا از خرید اومدن. تینا با دلخوری میگه : این راج کجا رفته؟ من بهش گفته بودم ساعت 3 بیرون از .... همو ببینیم. ( ببخشید اسم مکانشو متوجه نمیشم)

یهو چشمش به راج می افته که اون طرف خیابون نشسته. تینا صداش می زنه: هی مستر امریکا!

پوجا و تینا می خوان از خیابون رد شن که یهو یه ماشین با سرعت بالا بهشون نزدیک میشه. راج فریاد می زنه : پوجا!

اونا به سلامتی رد میشن؛ راج بطرف پوجا نگاه می کنه و میگه : شماها خوبین؟ بریم

و پوجا رو با خودش می بره و به تینا نگاه هم نمی کنه و این موضوع تینا رو به فکر می بره.

سه تایی تو کافی شاپ نشستن که تینا میگه : راج! یه موضوع کوچیکی رو می خوام بگم. امروز موقع رد شدن از خیابون؛ فرض کن اگه تو هم با ما بودی و از بین ما دوتا فقط یک کدوم رو می تونستی نجات بدی؛ تو کیو نجات می دادی؟ من رو یا پوجا رو؟

پوجا: تینا! این چه سوال بی خودیه؟

راج: یکی عشقمه یکی دوستم. اگه قرار بود از ما 3 تا فقط 2 تا نجات پیدا کنن ؛ شما دو تا رو نجات می دادم و خودم می رفتم زیر ماشین.

پوجا با ناراحتی میگه: راج ! این حرفای مزخرف چیه می زنی؟ شما دو تا چتون شده؟

تینا:  و اگه فقط قرار بود بین دوستی و عشق یک کدوم رو انتخاب کنی چی؟

راج: تو چی کار می کردی؟

تینا : منو ول کن؛ اگه همچین اتفاقی افتاد ؛ من بهت دستور میدم که دوستیتو نجات بدی و عشقتو قربانی کنی.

پوجا عصبانی میشه و بلند میشه و میگه: تینا ! تو گاهگاهی چرا حرف مفت می زنی؟ و این حرفای مزخرف چیه که میگی؟ دوستی؛ عشق؛ قربانی. چه بی معنی....

پوجا میره و تینا هم بدنبالش میره . راج با خودش میگه: من همچین کاری رو کردم تینا. من بخاطر دوستیم ؛ عشقمو قربانی کردم.

 

راج تو سالنه و داره ورزش می کنه که روهان میاد و میگه : راج! فردا عروسی من و پوجاست

راج: می ترسی؟

روهان: نه؛ من که نه؛ اما شاید پوجا می ترسه.

راج: منظورت چیه؟

روهان: نمی دونم چرا احساس می کنم که پوجا از یه موضوعی ناراحته؟ تو دوست خوب اونی؛ شاید تو بدونی که چرا دل پوجا اینقدر بی قراره؟ راج؛ من می خوام پوجا رو نه تنها شریک زندگیم ؛ بلکه جزئی از دلم کنم. اما احساس می کنم دل اون یه جای دیگست. اون حتی با اینکه با منه؛ مال من نیست.

راج که تا این لحظه فقط بازی می کرد ؛ دست از بازی می کشه و میگه : این طوری نیست روهان. هر دختری قبل از ازدواج یک ترس عجیب؛ یک بی قراری عجیب داره. قراره زندگیش برای همیشه عوض شه. اینکه تو این لحظات چی به اون می گذره رو ما مردا هیچ وقت نمی تونیم درک کنیم.

روهان : اما تو می فهمی؛ تو و پوجا همدیگه رو خیلی خوب درک می کنین. دوستای خوب هم هستین مگه نه؟ این دوستی هیچ وقت تبدیل به عشق نشد؟ اگه من جای تو بودم عاشق پوجا می شدم.

راج : داری میگی یا می پرسی؟

روهان: هر دوتا

راج: روهان؛ معنی عشق ؛ فقط بیان کردن عشق نیست. ساکت موندن توی عشق هم عشقه. عشق قربانی هم هست؛ عشق بخاطر هم ساکت بودن هم هست؛ معنی عشق فقط بدست آوردن عشق نیست؛ عشق اینم هست که بخاطر خوشی کسی خوشی خودتو فدا کنی.

راج میره و روهان با خودش میگه : معنی عشق راج و پوجا هم هست.

 

 

شب قبل از عروسیه و راج بیرون از خونه ایستاده و شاید داره به فردا فکر میکنه و آهنگ مورد علاقش رو گوش میده : "پیار هوا اقرار هوا هه پیارسه پرکیو درتاهه دل "

همین موقع پوجا میاد پیشش. راج غذا رو به پوجا میده و میگه : گوبی کی پراته" ؛ اولین باره که با دستای خودم پختم. نمی دونم چطوری شده؟

بعد یه لقمه می ذاره تو دهن پوجا و

 ادامه میده: تو روزای گذشته من خیلی ازت متنفر بودم پوجا. خیلی متنفر بودم. فکر می کردم تو لجبازی. فکر می کردم نمی دونی داری چیکار می کنی؟ از کجا می دونستم که تو اشتباه نمی کنی بلکه منم که دارم اشتباه می کنم. من افتخار می کنم به اینکه عاشق تو شدم پوجا. و خوشحالم که تو عاشق من شدی. چه اشکالی داره اگه ما نتونستیم با هم باشیم. حتی این با هم نبودن هم عشقه. من معنی عشقو نمی دونم اما اینو می دونم که بعد از این هر

اتفاقی برای ما بیفته همون عشقه.

پوجا گریه می کنه.

راج اشک پوجا رو پاک می کنه و میگه : هی! ما داریم یک قسمت از زندگی مونو تموم می کنیم و وارد قسمت دوم می شیم. این پیوند از دوستی شروع شده بود و ما باید یه بار دیگه دوست هم باشیم. این دفعه برای همیشه. پس اشک نریز.

پوجا اشکاشو پاک می کنه و راج دستشو بسمت اون دراز می کنه و میگه: با من دوست میشی؟

و پوجا بهش دست میده...

 

روز عروسیه. پدر راج به مادرش میگه که بندیق (عابد) تا حالا 2 بار از معبد زنگ زده. زود باشین.

مادر : شما النگوهای منو دیدین؟

پدر : النگو؟ کدوم النگو ها؟

 

تینا النگوهای پوجا رو توی وسایل پوجا می بینه و میگه: پوجا؟ این النگو ها از کجاست؟ قبلا" ندیده بودمشون.

پوجا جا می خوره ؛ همین موقع مادر راج سر می رسه و با دیدن النگوها تو دست تینا میگه:

این النگوها پیش توا؟ من از بس دنبالشون گشتم پریشون شدم. این راج هم همیشه هر کار دلش بخواد می کنه ؛ این النگوها خیلی چشمشو گرفته بود. همیشه بهم می گفت وقتی دختری رو پسندیدم اینا رو اندازه دستش می کنم و بعد میدم  دستش کنه و میارمش پیش تو. بعد خودت می فهمی که عروست کیه. راج کار خودشو کرد. تو زود دستت کن و حاضر شو.

مادر به پوجا میگه: زودباش ؛ عجله کن. چی کار داری می کنی؟

 

مادر میره و تینا سعی می کنه النگوها رو دستش کنه ؛ اما النگوها واسه دستش کوچیکه.

و میگه: اینا اندازه دست من نیست. این مستر امریکا مستر نادونه. اینا رو سایز من درست نکرده.

بعد دست پوجا رو که می خواد بسرعت از اونجا بره بیرون می گیره و النگو ها رو دستش می کنه.

پوجا با ناراحتی میگه: تینا داری چیکار می کنی؟

تینا: ببین ؛ توی دست تو چقدر...

پوجا سریعا" النگو ها رو در میاره و حرف تینا رو قطع می کنه . و النگو ها رو میده به دستش و میگه: تینا! از دست تو

پوجا میره و تینا یهو به فکر فرو میره.

 

راج جلوی مجسمه رادا کیشن ایستاده و منتظر تیناست. پوجا و مادرش میان نزدیک  و مادر پوجا میگه: آقای عابد؛ پوجا دوست داره سینی عروسی راج و تینا رو اون تزئین کنه.

عابد: باشه ولی اون عروس دیگه کجاست؟

مادر: اون عروس دیگه برای آرایش کردن زیاد وقت می گیره. الان میارنش.

 عابد سینی رو بدست پوجا میده و میگه : بگیر دخترم.

روهان میاد پیش راج. پوجا دور میشه از اونا. روهان میگه : ما داریم چیکار می کنیم راج؟

راج: ما داریم آرزوی دختری رو برآورده می کنیم که هر دومون دوسش داریم.

روهان: تو فکر می کنی ما داریم کار درستی می کنیم؟

راج در حالیکه به مجسمه راداکیشن اشاره می کنه میگه: تعیین درست و اشتباه ؛ حالا بدست ایناست.

پوجا سینی رو آماده می کنه و میده بدست عابد و برای سجده میشینه. عابد سینی رو میده بدست راج. اما تا راج میاد دستشو روی آتیش بگیره نسیمی میاد و شمع خاموش میشه ؛ راج هول میشه و دستش می خوره به قوطی سندور و همه سندورها چپه میشه و مقداریش می ریزه رو پیشونی پوجا که نشسته بود.

 سکوتی حاکم میشه. هیچ کس انگار جرات حرف زدن نداره.

پوجا میاد که سندور رو از پیشونیش پاک کنه که یهو تینا میاد و دستشو می گیره؛ اونم نه در لباس عروس؛ بلکه با لباس معمولی.

تینا نگاهی به راج می کنه و میگه : یادته بهت گفته بودم که تو دوستی رو انتخاب می کنی یا عشق رو؟ من نمی دونستم که برای تو اینقدر دوست خوبیم که تو بخاطر دوستی من ؛ عشقت رو قربانی کردی. نمی دونم چطور ندیدم که تمام تپش های قلب تو پوجاست. نمی دونم چرا ندیدم که تو منو نه بلکه فقط پوجا رو دوست داری. دوستی تو حتی عشق منو هم بازنده کرد. گاهی حتی ما  عشق واقعی مون رو هم  بدست نمیاریم. رادا هم کیشن رو خیلی دوست داشت. اما اون (رادا) فقط همسر.... بود. (ببخشید بازم اسمو متوجه نشدم). امروز ببینین؛ رادا کیشن من شما دو تا رو به هم رسوندن. چه حقیقتی می تونه از این بزرگ تر باشه؟ از این عشق حقیقی ترچی می تونه باشه؟ شما دو تا چطوری فکر کردین که من تنها میشم؟ شما توی زندگی من سایه دوستی انداختین. من تو زندگیم از هر چیزی 2 تا دارم. 2 تا دوست خوب؛ عشق  2 تا مادر و 2 تا پدر و تازه راداکیشن من همیشه همراه من هستن. این همه آدم با من هستن. من کجا تنهام؟

و با بغض تکرار می کنه: من کجا تنهام؟

پوجا می دوه وتینا رو تو بغل می گیره.

تینا : من تنها نیستم پوجا. من تنها نیستم.

راج میاد نزدیک.

 تینا میگه : راج

راج: شششششششششششششش ؛ تو خیلی حرف می زنی. حالا من یه چیزی بگم؟ با من دوست میشی؟

تینا با گریه میگه: ببینم؛ فکرامو بکنم ؛ فردا پس فردا....          که دیگه نمی تونه ادامه بده...

 

( وقتی می خواستن تازه با هم دوست بشن؛ همون اول که راج برای اولین بار اومده بود هند و تینا رو با پوجا اشتباه گرفته بود؛ تو یکی از آهنگای فیلم راج میگه : من گفتم باهات دوست میشم. تو هم بگو با من دوست میشی. و تینا جواب میده: ببینم؛ فکرامو بکنم؛ فردا پس فردا یه جوابی میدم.)

 

تازه اینجا پوجا یاد روهان می افته که مثلا" قرار بود داماد اون مجلس باشه.

پوجا: روهان؟

روهان: هی؛ من یک عشق از دست ندادم؛ بلکه 3 تا دوست بدست آوردم.

پوجا: دوستات درست میگن. تو خیلی دوست خوبی هستی.

روهان: اون که آره هستم.

تینا النگو ها رو دست پوجا می کنه و ...

 .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 4:30  توسط مینا | 

" موجسه دوستی کروگی؟" ( با من دوست میشی؟

 

فیلم با صحنه خداحافظی 3 تا دوست شروع میشه که یکی از اونا همراه با خونوادش برای پیشرفت توی تکنولوژی کامپیوتر داره می ره لندن. هر کدوم از این 3 نا دوست یه بچه دارن که اونا هم با هم دوست هستن. موقع خداحافظی؛ راج دست تینا رو میکشه: تینا بیا بیا

پوجا هم بدنبال اونا می دوه.

راج: شنیدی تینا؟ اگه دوستی پدر مادرامون تموم نمی شه ؛ پس دوستی ما چطور تموم میشه.

پوجا: دوستی ما هیچ وقت تموم نمی شه راج

راج: برای من نامه می نویسی تینا؟

تینا با بی حوصلگی جواب می ده: آره آره می نویسم

راج : من برای تو مرتبا" با کامپیوتر ایمیل می فرستم

پوجا با حسرت به اون دوتا نگاه می کنه. تینا میگه: ولی من که کامپیوتر ندارم

راج: ها! تو که کامپیوتر نداری

پوجا: ولی من که کامپیوتر دارم

راج رو به تینا میگه: عالیه! من برات به کامپیوتر پوجا ایمیل می فرستم.   بعد رو به پوجا می کنه و میگه: پوجا تو دوست خوب منی. تو واقعا" دوست خوبی هستی

مادر راج صداش می زنه و میگه: راج! وقت حرکت شده

راج : خدافظ پوجا! خدافظ تینا!

بعد با عجله صورت تینا رو می بوسه و می دوه طرف قطار

وقتی راج سوار قطار میشه پوجا به آرومی میگه: خدافظ  . دلم واست تنگ میشه راج

 

راج واسه تینا ایمیل فرستاده و تینا داره با بی حوصلگی اونو می خونه:

تینای عزیزم. لندن خیلی شهر بزرگیه با ساختمونای بزرگ .Big Ben   اینجا از برج ساعت شیملا هم بزرگتره. خونه ما تو Hampstead هستش. ما تنها خانواده هندی اینجا هستیم. بقیه خونواده ها همه انگلیسی هستن. بهترین چیز تو مدرسه های اینجا اینه که اینجا یونیفرم نمی پوشن.اینجا همه چیز مثل کتابای کمدی آرچیه. لندن اینقدر...

تینا پا میشه و میگه: حوصلم سر رفت

پوجا با علاقه می شینه پشت کامپیوتر و ادامه می ده: شهر قشنگ و بزرگیه. اما من دلم واسه خونه؛ هندوستان و تو تنگ شده. من منتظر جوابت هستم.  بنویس.با عشق . راج.

تینا: این راج هم خیلی خسته کنندست. حالا بشینم تو ایمیل نامه بنویسم؟ هرگز

پوجا: تینا ! تو ایستگاه که می گفتی ها ها می نویسم.

تینا: ممکنه گفته باشم.

پوجا: تینا؟

تینا: پوجا؟

پوجا: تو خیلی بد جنسی . راج اینقدر خوبه ولی تو همیشه اذیتش می کنی.

تینا از جاش پا میشه و در حال رفتن میگه : اوهو حالا بشینم ایمیل بنویسم؟ اگه اینقدر علاقه داری خودت بنویس. خدافظ

پوجا میگه خدافظ و برمی گرده بطرف کامپیوتر تا از طرف تینا واسه راج ایمیل بنویسه:

راج عزیز؛ لندن چقدر هیجان انگیز بنظر میاد. شیملا مثل قبله . امروز واسه ناهار غذای مورد علاقه تو یعنی " گوبی کی پراته" می خوردیم که یاد تو افتادم. تو لندن هم گوبی کی پراته هست؟ خب فعلا" خدافظ. من باید تکالیفمو انجام بدم. با عشق فراوان. پوجا

اما یهو تصمیمش عوض میشه. اسم خودشو پاک می کنه و می نویسه : تینا

 

راج: تینای عزیزم ؛ من خیلی خوشحالم. تو جواب ایمیل منو دادی. حالا ما واسه همیشه دوست می مونیم. آره اینجا گوبی کی پراته پیدا میشه ؛ چون آشپز ایتالیائیمون با سرپرستی مامان می پزه. اما کشوری مثل هند وجود نداره.

پوجا: حدس بزن! من تو کلاس شاگرد اول شدم

راج: واو! من نمی دونستم تو هم مثل پوجا اینقدر درست خوبه

راج: میدونی؟ من برای تیم کریکت کلاس انتخاب شدم. شاید منم یه روز یه بازیکن بزرگ کریکت شدم. امروز یه دوست جدید پیدا کردم. اسمش هست رونی مندونکا. من هر یکشنبه با رونی می رم کلیسا. اما امروز برام یه اتفاق عجیب افتاد. من تو کلیسا بودم که یهو شروع به زمزمه یه آهنگی کردم. اون آهنگو واست ایمیل می کنم.

بعد از اونِ هر وقت پوجا به کلیسا می رفت آهنگ راج رو زمزمه می کرد

 

15 سال بعد:

پوجا : به آهنگت هم مثل خودت عادت کردم. هنوزم وقتی میرم کلیسا ؛ آهنگ تو رو زمزمه می کنم.

راج : برای من ؛ تو یک عادت شدی. تا وقتی تمام حرفای روزم رو برات ننویسم ؛ اون روزم کامل نمی شه.

شب خوابم نمی بره.

پوجا: اگه شبا خوابت نمی بره چرا شروع به خوندنLove story  نمی کنی؟ خیلی داستان دوست داشتنیه

راج: هی! یه چیزی رو می دونی؟ من هنوز اون عکس 15 سال پیشتو دارم که تو و پوجا با هم هستین.

 چند بار بهت بگم ؛ اقلا" یه عکس از خودت بفرست.

پوجا: تو که می نویسی که  منو خوب می شناسی! ببینیم وقتی روبرو شدیم منو می شناسی یا نه؟

راج: اوه ؛ کی به عکس احتیاج داره ؟من تا ببینمت می شناسمت. عکس تو تو قلب من چاپ شده.

پوجا: دروغگو

راج: راست و دروغش به زودی معلوم میشه . یه خبر خوش دارم ؛ من دارم برمی گردم. من دارم برمی گردم هند. بعد از این همه سال؛ یکبار دیگه می بینمت. خیلی دلم می خواد زودتر ببینمت تینا. حتما" خیلی  خوشگل شدی . مطمئنم هنوزم مثل بچگی هات ؛ از همه خوشگل تر؛ از همه زیباتر ؛ تویی تویی تویی

پوجا تو دلش میگه: اون من نیستم راج! اون یه نفر دیگست...

 

 

صحنه بعدی فیلم تینا رو داریم که داره ورزش می کنه که یهو پوجا میاد و فریاد می زنه: تینا! اون داره میاد

تینا: کی؟

پوجا: راج

تینا: کدوم راج؟

خلاصه پوجا مجبور می شه واسه تینا تعریف کنه که تو این 15 سال اون از طرف تینا واسه راج ایمیل می فرستاده. تینا ناراحت میشه و میگه: پوجا؟

پوجا: تینا

تینا: پوجا این چه کاری بود کردی؟ اون همه نامه رو چرا به اسم من نوشتی؟

پوجا خودشو به مظلومی می زنه و میگه: حالا یه کاری کردم ؛ تموم شده رفته. حماقت من بود. اما الان تو باید کمکم کنی. تینا اون فقط برای 2 هفته اینجاست. و تو فقط  2 هفته تظاهر کنی که همه اون نامه ها رو تو نوشتی . به همین سادگی!

تینا: من این کارای احمقانه رو نمی کنم.

پوجا : تینا! من برای تو چی کارا که نکردم. از بچگی تا الان من تکالیفتو انجام می دم. هرسال تو بخاطر من قبول میشی. و تو... تو واسه من کار به این کوچیکی نمیتونی بکنی

و تظاهر می کنه که می خواد گریه کنه. تینا میگه : اوکی اوکی ؛ مثل همیشه گریه رو شروع نکن.  بسپارش به تینا. خب بگو این راج قیافش چطوریه؟

 

پوجا با ذوق میگه: اون اون خیلی خوش تیپه؛ قدش 6 فیت ؛ چشمای آبی و و

تینا : بس بس بذار بیا.  ببینم چطوریه  این راج ؟

 

بالاخره راج و خانوادش می رسن هند و پوجا و پدر مادرش و تینا و پدرش میرن ایستگاه قطار به استقبال اونا. پدر مادرا می رن جلو و پوجا و تینا دورتر می ایستن. راج که از قطار میاد بیرون ؛ تینا میگه: واو! پس راج اینه. بد نیست. برای چند روز باید این فیلم رو بازی کنم؟ 2 هفته آره؟ بسپرش به تینا. به خاطر تو من این کارو هم می کنم.

 

خلاصه احوالپرسی بزرگترا تموم میشه و راج متوجه دخترا می شه

 و راه می افته بطرف اونا. پوجا که از دیدن راج خیلی خوشحاله منتظره که راج با اولین نگاه بشناسدش اما....اما راج از پوجا رد میشه و یه راست میره سراغ تینا و میگه : تو تینایی درسته؟

 

و پوجا به یاد حرف راج می افته که گفته بود: من به محض دیدنت می شناسمت. عکس تو در قلب من چاپ شده...

پوجا به خوش خیالی خودش می خنده و میره کنار اون دوتا می ایسته.

 

راج به تینا میگه : از اون چیزی هم که فکر می کردم قشنگ تری

تینا: اون که هستم.. اما تو هم بد نیستی مستر آمریکا

راج: امریکا؟ ولی من از لندن اومدم

تینا: لندن یا آمریکا کی اهمیت میده . بعدشم یه بار من یه چیزی بگم دیگه گفتم. فهمیدی مستر امریکا؟

راج می خنده که تازه یادش میاد پوجا هم اونجا ایستاده و میگه : هی پوجا؟

پوجا: آره

راج: واو! تو هم خیلی بزرگ شدی؛ ...و به تینا نگاه می کنه و میگه :اما اصلا" فکر نمی کردم تینا اینقدر بزرگ شده باشه

تینا: چی فکر کردی در مورد من؟

راج: چی بگم که در مورد تو چه چه فکرایی که نکردم

تینا: کسی که به چیزی  فکر می کنه کاری نمی کنه ؛ کسی که کاری رو می کنه در موردش فکر نمی کنه

در این لحظه بابای پوجا میاد و به بچه ها میگه که به خوشی اومدن راج اینا تو خونه یه مراسم دا برگزار کردن. تینا غر می زنه و میگه: اوه نه عمو! دوباره دعا؟؟؟

 

مراسم دعا تو خونه پوجا اینا بر قراره . راج میاد و با نگاهش از پوجا می پرسه که تینا کجاست و پوجا هم با اشاره بهش می فهمونه که الان میاد. تینا که می دونه راج از اون خوشش اومده میاد و با غرور بین راج و پوجا می ایسته.

راج میره کنار پدر تینا می ایسته. پدر تینا با نگاهی تحسین آمیز به راج میگه: من شنیده بودم که آدمایی که میرن خارج ؛ فرهنگ و رسومشون رو فراموش می کنن.

راج به نشانه احترام خم میشه روی پای پدر تینا و در حالیکه داره به تینا نگاه می کنه میگه: من خارج از کشور بودم؛ اما دلم اینجا بود... و به تینا چشمک می زنه.

تینا به پوجا میگه : واه؛ عجب فرهنگی! چشمک می زنه این مستر امریکا

راج میاد پیش تینا و میگه : محشری! تو چوریدار ( لباس هندی) هم قشنگی

تینا در حالیکه داره واسه راج تیکا ( همونی موقع دعا می کشن رو پیشونیشون) می کشه ؛ میگه : کاش منم می تونستم همینو در مورد تو بگم.

مادر پوجا: پسرم دعا هم می کنی یا می خوای همین طوری بایستی؟

راج میاد سینی دعا رو می گیره و پوجا با عشق نگاهش می کنه و به این فکر می کنه که چقدر دوس داشت ببینه راج چه شکلیه.

 

تینا و پوجا دارن با هم میرن بیرون و در مورد راج صحبت می کنن. تینا میگه: اینطور نیست که ازش خوشم نیاد. به اندازه کافی خوش تیپ هست. اما تو نمی دونی پوجا؛ این پسرای خوش تیپ سرشون تو آسمونه ( یعنی مغرورن) ؛ اینا رو باید به زمین آورد؛ به زمین

پوجا: نه تینا؛ راج اون طوری نیست

تینا: چیه پوجا؟ خیلی راج راج می کنی. یه وقت همین طور در حال نامه نوشتن عاشق راج که نشدی ها؟

اما باز خودش جواب میده: من چقدر احمقم. تو خودتو توی دردسر عشق نمی اندازی. اصلا" کتابات و کامپیوترت بهت فرصت نمی دن. تو دختر خوبه پدر مادرتی و با هر کی که اونا بگن ازدواج می کنی. نه؟

پوجا: تینا! تو چی ؟ تو چطور ازدواج می کنی؟

تینا : من ؟ من فقط با عشق ازدواج می کنم.

پوجا : تو عاشق راج هستی؟

تینا: تینا عاشق پسرا نمی شه. پسرا عاشق تینا می شن.

اینجا راج سر می رسه و میگه: اگه حرف از عشق و عاشقیه حتما" اسم منم میاد.

تینا: آرزوشو داشته باش( خواب دیدی)

پوجا: سلام راج

راج: سلام. هی تینا یادته؟ بچه که بودیم مدرسه رو ول می کردیم و می اومدیم اینجا واسه اسکی؟

تینا: ها! تینا هم تکالیفمون رو می آورد. پوجا چی آوردی؟

پوجا : راج

راج : منو؟ یعنی چی؟

تینا : هی مستر امریکا؛ شرط می بندیم. من امروزم مثل بچگی هام ازت می برم.

تینا مسابقه رو شروع می کنه. راج میگه: اون دیوونست و من دیوونشم.   و بعد فریاد می زنه : هی تینا من اومدم

راج: می بینیم کی می بره

تینا: من هیچوقت باخت رو قبول نمی کنم راج

راج: ا؟؟ اما من از باختن خیلی لذت می برم.

تینا: تو از باختن تو مسابقه لذت می بری؟

راج: کی حرف مسابقه رو زد؟
تینا: پس چی؟

راج: من از دل حرف می زدم.

تینا : چه عجله ای برای باختن داری؟

راج: عجله چیه؟ من قبلا" باختم

تینا: من به بازنده ها دست نمی دم.

خلاصه مسابقه شروع میشه و تینا می بره.

تینا: بمن اجازه بده که با برنده دست بدم.

تینا دستشو میده و راج دستشو می بوسه و میگه: به این میگن برد در عین باخت

تینا: باهوش!    بعد راج رو هل می ده و میره. راج صداش می زنه: هی تینا!